سر صبح بارون میبارید...

الان باد به شدتی می وزه و می شه حس کرد هوا سرد شده است.

دلم بادوم زمینی می خواد. پاشم برم، پیاز و سیب زمینی بخرم و بادوم زمینی و یک قدمی هم کف شهر زده باشم.

برای ولادت آبجی خانوم هم، بلیط بخت آزمایی بخرم!

بخت خفته ما کجا و اون جایزه ها کجا! 

والله!

 

صبحی با میترا خانوم چت کردم. تا نزدیکی یکی از پروژه های ما رفته بود! چقدر دلم می خواست الان و این روزها کسی اون حوالی بود و یک اخبار دست اولی بهم می داد از آنچه از پروژه برجای مانده است. کسی از اون استفاده میکنه آیا؟ اثری داشته؟ تمایزی در حال مردمان ایجاد کرده است؟

نمی دونم. سپردم که به فامیلهاش بسپره اگه رفتند، برام عکس تهیه کنند...

 

پریشب سوپ مرغ درست کردم. نمی دونم کجای مرغ، منتها دو سه ساعتی جوشید. قبلش هم مرغ خام را با پیاز و ادویه تفت داده بودم که موقع جوشیدن بوی گند نده.

گوشت دوست ندارم واسه همینم مرغها را نخوردم. دیروز، همون تکه های مرغ را مجدد با پیاز داغ و سیر و رب گوجه و الخ بازم تفت دادم و پلو مرغش کردم

با این همه، بعد از سه دور پختن، وقتی تو از سطح مرغ دور می شدی به سمت استخوان، گوشت بو گندوی مرغ بود! نه رنگ و لعابی نه حتی عطر خوبی! چکار باید کرد!؟

پلوپزم هم دیروز دیگه روشن نشد، یکم سر و تهش کردم باز شروع به کار کرد! نفهمیدم این دیگه چش شده! یحتمل باید یک پلوپز هم بخرم. اگه خراب شد یک چیز گرون می خرم! قول می دم به خودم!!

باید یک ماهیتابه استیل بخرم. دیروز یاد گرفتم چطور نچسبش کنم! با شعله و روغن، می شه تا حدی استیل را نچسب کرد و از خطرات ناشی از تفلن گریخت! خوبه هفته قبل تفلن نخریدم!! البته حالا کجا ماهیتابه پیدا کنم، خدا عالم است...

برم یک دوری بزنم بیام.