خب، ده و خرده ای شب، به وقت ما...
امروز در یک عطش، یا بی نظمی، درحالی که کتاب ریاضی جلوم بود، ذهنم رفته بود روی ساختارهای زبان پرتغالی و رفتم جزوه های کلاسی که رفته بودم را پیدا کردم تمامشو ورق زدم دنبال مبحث ساختن جمله امری و به طبع وسطش به یک عالمه چیز دیگه بر خوردم و خب اونها را نگاه کردم و کلا، از ریاضی به زبان گذشت! طبق معمول هم، عدل به استثناها می خورم! ولی بهرحال...
قبل از ظهر فکر کردم برم یک دوری بزنم، یک فروشگاه چینی بود که ازش منقل خریدم، گفتم یک ماهیتابه استیل بخرم و نچسبش کنم و الخ. دیگه سرد هم بود و بارون اومده بود، کلی لباس تنم کردم زدم به راه. دو ایستگاه با اتوبوس رفتم، فروشگاه چینی محترم را سر تا ته چرخیدم، فقط یک ماهیتابه در دار استیل داشت که اینقدر نازک بود شک نداشتم سوراخش می کنم تا بیام نچسبش کنم! نخریدم. زدم به راه که از یک میوه فروشی که تازگی کشف کرده بودم سیب زمینی و پیاز بخرم و در واقع مظنه قیمتهاش را ببینم که سر راه، چشمم افتاد به لباس فروشی. اولش یک لباس قشنگی تن مانکن بود، گفتم برای خواهرم بخرم، بعد که اومدم بیرون برای خودم یک پیرهن خریده بودم!! اون لباسه خیلی سوراخ داشت و فکر کردم به کارش نمیاد ضمن اینکه اندازه هاشو ندارم. یعنی تصور کن لباس زمستونه با سوراخهایی به اندازه بند انگشت! نمی شد! نمی فهمیدمش! قشنگ بود ولی. پنجاه یورو. پیرهن خودمو خریدم 22 یورو ولی نمی دونم چرا، اصلا ازش خوشم نیومد...
از صبح، ذهنم درگیرش است! با اینکه می تونم بندازمش دور و تصور کنم که یک شام رفته ام بیرون با سارا به قول پسرها کوس چرخ زده ام، به معنی چرخیدن بیخودی و بی نتیجه و بیهوده کاملا، ولی خب نمی تونم هم! قشنگه ها، ولی چندین مشکل هست. یکی اش شاید اینه که وقتی خریدم تو مغازه کناری یکی قشنگترش را دیدم. البته گرونتر هم بود و فکر کنم نیم آستین بود منتهی، این از چشمم افتاد. بعدش فکر کردم لباس خریدن هم از کارهایی است که توش تبحر ندارم. چون تمرین ندارم. سالهای سال یک لباس را می پوشم! دقت کردم هیچکس مثل من نیست. نه روبنز نه منصور مصری، کم پیش می یاد یادم بیاد لباسی که امروز تنشون هست یا این هفته تنشون بوده را کی دیگه پوشیده اند. یقین دارم خیلی تو این بخش خرج می کنند. آخرین بار یک پیرهن و یک بلوز خریدم. با سارا بودیم و بعد از خریدنشون خوشحال بودم. بعدترها، از هیچکدومش خوشم نیومد. پیرهنه کوتاه شد و پرز رها کرد، و بلوزه، یک حال مسخره ای است بعلاوه رنگ سبز ماشی اش را دوست نمی دارم ولی بهرحال، موقعی که خرید می کردم خوشحال بودم. بعدها فهمیدم دوستشون ندارم. امااین لباس امروزی را حتی موقعی که داشتم پرو می کردم به نظرم میومد نمی خوامش! بعد فکر می کردم خب قشنگه که! لابد بعد خوشت میاد. بعد نمی دونم، خریدم دیگه. بیشتر که واکاوی می کنم می بینم شاید مشکل از لباس نیست، از اینه که یکی باید باشه که آدم به سلیقه اون لباس تن کنه! من خودم مگه طی روز چندبار از جلو اینه رد می شم که ببینم چی تنم کرده ام؟ خیلی کم. ولی بقیه می بینند و این نبودن کسی که نظر بده راجع به لباسی که من می پوشم، اون چیزی است که به نظرم میاد باعث شده از خرید تازه ام لذت نبرم. ولی درباره شلوارکم اینجوری نبود! اونو خودمم فهمیدم قشنگه و به تنم نشسته است! اینه که هنوز نفهمید ام مشکلم چیه. خب من اگه این پیرهن را همین الان هم بتونم پس بدم، بازم تو ذهنم اینه که یکی اینجوری بخرم! که روشن باشه، شاد باشه، رنگی رنگی داشته باشه! پس چرا از این خوشم نمیاد؟
نفهمیدم.
درگیرم با خودم...
بیرون نرفتم دیگه. از مغازه جدید سیب زمینی و پیاز خریدم، بعد سر راه گیلاس هم خریدم. سری اول بود تو سال نو. خیلی باحال نبودند ولی خب، خوشمزه بودند. دو سری بلیط بخت آزمایی به مناسبت تولد اون یکی خواهر و نیز برادر زاده تو کیفم بود، سر راه دادم یارو چک کنه. سرم تو کیفم بود که یک زنگ، مثل زنگ مواقعی که کسی برنده می شه به گوشم خورد. سرمو بالا کردم دیدم یک مانیتور هست که همینطور که یارو اون پشت چک می کنه این سمت نتیجه را نشون می ده و یکی از بلیط ها برنده شده بود!! فکر کنید چقدر؟
می تونست 137 میلیون یورو باشه!
ممکن بود یک میلیون یورو باشه!
منتهی، 3.77 یورو بود!
یعنی خرج در رفته، چون 2.5 یورو هزینه خرید بلیطش بود، عملا یک چند قرون برنده شده بود!
دیگه اومدم بهشون خبر دادم که اینجوری شد و انشاالله سال آینده که متولد شدند برنده جایزه بزرگ می شن!
دیگه چی؟
پلوپز دیشب بد روشن شد. امروز اصلا نشد. خواستم باز کنم دل و روده اش را، گفتم بذار مساله را جدی نکنم، شاید ساده تر از این حرفها باشه. تبدیل سه شاخه به دوشاخ را عوض کردم و روشن شد! نگو اون تبدیل خراب شده بود. آخه اینجا سه شاخه دارند وسایل برقی بجای دو شاخ، بعد ساختمان که قدیمی باشه پریزها دو شاخه اند و یک تبدیل لازم می شه.
دیگه چی؟
چه کنم با فوریه؟
راستش به نظرم با همه سادگی اش، من جلوش کم آورده ام! گمم! نمی فهمم! خیلی طول می کشه تا یک گوشه اش روشن بشه تو ذهنم و بتونم کورمال کورمال یکم جلو برم...
تخم مرغ عسلی درست کردم، عصرانه، شام، نمی دونم. رفتم بشورم که بو نکنه، شلوغ بود. دخترهای مسلمان بازم یک فضاحت هایی به هم ور کرده بودند می خوردند، دانیال ظرف می شست و در این بین مافالدا اومد. سر راه که آشغالشو ببره، سرشو کرده بود تو آشپزخونه، که سلام کنه صرفا. با همه گپ زد، مملو از انرژی! گفتم نگاه تو رو خدا، این یک زن است، اون دو تا کپه گه مسلمان هم هر کدوم یک زن! بد حادثه یکی تو اروپا نشو و نما می کنه یکی تو فرهنگ بسته طویله و خب نتیجه می شه این دو نفر! از دیدن یکی چندشت می شه، این یکی چقدر مصاحبتش مثبت است و از قضا این یکی حداقل از یکی از اون مسلمانها به مراتب بی بهره تر از زیبایی است! منتهی خب. من نمی دونم مویی که نصفش بیرون است و دیده می شه اگه تمامش بیرون باشه مثلا چه اتفاقی می افته در من مرد! ضامن نارنجک است اخوی؟!!
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند...
معیارها را عوض کرده اند که سرمون گرم باشه و عینهو کرم بلولیم به خودمون فقط...
چه خبر از گرانی ها؟ یک کلیپ بود طرف از نیروهای نظامی می پرسید شماها شکر نمی خرید؟ روغن نمی خورید؟...
داشتم فکر می کردم واقعا اونها به چه اجبار و عقیده و انگیزه ای مردم را متفرق می کنند؟ خبری شده؟ وعده ای؟ افزایش حقوقی؟ چی ممکنه بدن دست یکی که وقتی شیفتش تمام بشه خودش هم باید بیاد این سمت اعتراض کنه؟! چرا تو شیفت کاری اش، یادش می ره؟!
نمی فهمم، زیاد!