یک ویزا می خواستم درخواست بدم،
تا فیها خالدون آدمو بیرون می کشند.
تاریخ تولد پدر مادرم را می خواست و من باز مجبور شدم هرچی فایل پشتیبان هر جا دارم را باز کنم چک کنم! پیدا کردم، ولی درس نمی شه برام.
بازم از اون سفرهای خاطره انگیز شد. مهدیس خانوم، هپّه، سارا، مهدیه، رمیصا، مریم، سنجاق، حتی تمثال مبارک مهری خانوم و نمی دونم لیلا و یلدای قصاب و خلاصه یک عممممممممممممر، رویت شد بازم.
(بعضی ها هم که چه واه واه! بلا بوده اند ها!!!! خدا به دور! الانه اندازه ارشیو صدا و سیما از بعضی دوستان آرشیو دارم من !) هرچند، دیگه اصلا قبح ماجرا ریخته انگار. پریروزها رضا یک کلیپ سکسی فرستاد، یک خانومه حین رابطه با شوهرش از خودش فیلم گرفته بود. تا جایی که به دستش نیاز نبود و می شد به امر ثبت وقایع مشغول باشه فیلم گرفت. دو دقیقه تقریبا! بعدش دیگه یک آقاش ازش خواست که پاهاشو با دستاش بالا نگه داره، ناچار شد دوربین را گذاشت. جفتشون حلقه دستشون بود و استنباط می شد که زن و شوهرند. فلان اقاهه هم خییییلی نابود بود ولی خب، لابد کافی بود براشون دیگه! این که خیلی آخ و اوخ می کرد.
بگذریم.
برم یکی دو تا نون بخرم. این همسفره شدن با این دختره هم اذیت می کنه ها! الان دارم فکر می کنم چی درست کنم که خوشگل هم باشه ناهار فردا!
شاید بروکلی خریدم...