فرضیه: آدمیزاد موجود بی شعوری است.

اثبات:

آدمی ای را تجسم کنید که دچار یک گرفتاری است، 

یک کمکی بهش میرسه و حل میشه اون مشکل.

اصولا باید دیگه شاد باشه چون دلیلی برای تداوم ناراحتی اش نیست. منتهی، 

شاد است آیا؟

نچ!

یا گرفتاری های تازه ای را پیش میکشه، 

یا مداااام گرفتاری ماضی را به یاد میاره و زنده میکنه.

سرجمع اینکه اینقدر که دنبال غم است، شادی را نمیجوره، 

احمق!

پایان مشاهده.

توضیح تحمیلی:

(تحمیلی چیه!! تکمیلی بابا! دیکشنری فعاله گند میزنه رو.گندهای خودم...)

بچه ها احمق نیستند! بزرگ که میشن احمق و احمق تر میشن، مدااااااام!

و نهایتا ما بازمانده احمق،

در غم مرگ یک احمق کهنسال،

عزاداری میکنیم! 

مرد که مرد، به تتتتتخمم! تو هم میمیری،

عنقریب.