مثل قدیمی
یک مشتی چیز رو سایت سفارش دادم،
بعد انگار بگی از چین قراره سوار کشتی کنند تا بیاد برسه، دو سه ماهی طول می کشه.
نمیدونم چیو همین حوالی داشته اند که الان دو روزه ایمیل و پیامک که آقا بگیر که اومد!
قرار بوده امروز تا قبل از هفت عصر برسه.
مدرسه بودم، فکر کردم چه باحال می شه امروز هم اتاقمو تمیز می کنند، هم این بسته اگه برسه تحویل می گیرند می ذارند رو میزم، در را که باز کنم یک اتاق تمیز، با نور اندکی از لای کرکره، یک بسته که نمی دونم چی توشه روی میز...
خیلی قشنگ می شد بشه. بخصوص که واقعا نمی دونم چی توش ممکنه باشه! فکر می کنم تراش رومیزی باشه. یعنی تراش می خواستم، بعد رو سایت هی گشتم، از دو دلار بود تاااااااااااااا مثلا 300 دلار! یکی از اون دو دلاری ها را رفتم جلو، نگو باید عمده خری می کردی. بعد قیمت بازارش مثلا ده دلار بود.
برای یارو نوشتم دوتاشو در دو رنگ مختلف بفرست برا من، منتهی قبل از ارسال بگو چند می شه و چطور واریز کنم. در واقع خواستم بعدا نگه من فکر کردم تو تاجری برات نمونه مفتکی فرستادم. قشنگ تو ایمیلم نوشتم که بگو چند و چطور و تا واریز نکرده ام نفرست.
منتهی وقتی کار تجاری باشه، بعید می دونم اینقدر براشون مهم باشه که حالا بخونند و وقت بذارند و الخ! یحتمل یکی اش را دادن اومده! وقتی دو دلار بفروشه لابد برا خودش نیم قرون افتاده! والله!
بهرحال ذهنم چای دیگه ای نمی ره. تاحالا اینترنتی خرید نکرده ام و یقین دارم پشیمون می شم منتهی این دو تا تراش به چهار یورو، قیمت همین تراش معمولی است که فوتش می کنیم ازش تراشه می پره تو چشم آدم!
من لوازم التحریر خیلی دوست دارم. اونروز که رفته بودم دنبال سوغاتی فکر می کردم نگاه کن من این قلم را سرم می شه منتهی حتی بچه های فامیل هم اگه براشون از اینها ببری دماغشونو می کنند زیرش! یک چیزی می خوان که بتونند باهاش پز بدن! تو چشم باشه! بزرگ باشه. بیشتر تو نخ کفش و کاپشن اند یا گوشی و نمی دونم چیه اسم این ساعتها که همه کار می کنه؟ فلان واچ و خلاصه از اون دست...
روزگار ما سر آمده است...
آره خلاصه، ننه من، غریبم.
عرض کنم که با شادی فراوان اومدم از مدرسه و چقدر هم ترافیک بود خدایی. وقتی کلید انداختم و با یک قفل باز شد فهمیدم کسی نیومده اصلا اتاقم! حدسم درست بود نه فقط بسته ای نرسیده بود، اتاق را هم تمیز نکرده بودند حال اینکه من صبح کلی وقت گذاشتم جمع کردم که این بابا راحت باشه کارش. نمی دونم قضاوتش چیه ولی همیشه همه چیز را جمع می کنم که سریع بتونه کار کنه، حالا دیگه اگه پشت سرم می گه اینجا یک مرتاض، یا یک فقیر زیست می کنه، من نمی دونم.
یک ساعت و نیم دیگه مامور پست زمان داره که بسته منو بیاره!
بیاه! زنگ زده می گه فردا بیارم اشکال نداره؟!
ای خبر خوشی ات را بیاری! گفتم نه! وقتی نمی دونم چی توشه، چرا اذیت کنم مردم را بیخودی؟!
یاد این مثل قدیمی افتادم که می گفت (قبلا هم گفته ام)
میمون نخوره اونچه به را داره
یعنی میهمان غذایی که انتظار داره را در مهمانی نخواهد خورد! تو ذوقش می خوره! چون معمولا خیلی دور از واقعیت فانتزی می سازه برای خودش!
فانتزی ما هم چیزی شبیه جشن تولد گرفتن مستر بین برای خودش بود، متهی اینجوری از آب در اومد!
تف به این تجارب روزگار.
فردا باید برم دنبال کارهای مالیاتم هم...
گرفتاری شدیم به قرآن