آبجی امروز رفته مادرید. اینقدر هم فس فس کرده بود که پرواز یکسره گیرش نیومده بود و رفته آمستردام و از اونجا رفته مادرید.
معطلی و انتظار زیاد داشت، یکم باهاش چت کردم از صبح تا رسید. می گه اگه می خوای تا تمدید کنم آخر هفته تو هم بیا.
راستش،
بهش گفتم نه!
می دونید، (از اینجا به بعد شاید شرح حال یک مریض روانی، یک افسرده یا یک نمی دونم روان پریش یا حتی یک احمق را بخونید ها، مهم نیست زیاد، اگه حس بدی بهتون می ده ادامه ندید منتهی،)
بهش گفتم فکرشو که می کنم الان من از اینکه می دونم کجا می شینم، کجا می خوابم، کی غذا می خورم و حتی چی می خورم، اینقدر راضی و مشعوفم که دلم نمی خواد با استرس و شما بگو هیجان سفر عوضش کنم! کار به هزینه هاش هم ندارم، اما ساعتها تو صف بایستی که با انواع اشعّه ها وسایلت تا فیها خالدونتو نگاه کنند تازه اگه شک کردند همون وسط لختت کنند بعد بدوبدوبدوبدو بری که برسی هر کجا این استرس که یک بامبول تازه برات چاق بشه خب که چی؟
بهم گفت افسرده ای...
اصفهان هم که بودم همین بود حالم ها. پریشب که لای عکسها می گشتم توی فلش، عکسهایی از حمام علیقلی خان اصفهان به چشمم خورد. یک گذر قدیمی چهارسو و بازار سرپوشیده و سقاخونه و امامزاده و الخ... دو سری رفتم که موزه اش را ببینم و هر بار بسته بود چون من روز تعطیل می رفتم و موزه، روز تعطیل، تعطیل بود! از کرامات مملکت ما! به چه سختی جای پارک پیدا کن تو اون کوچه های قدیمی و تهش...
نمی خوام آقا! من سفر دوست نمی دارم! اصلا!
اینم اضافه کنم که ایران رفتن را به کل کنسل کردم. وضعیت داخله و اخباری که می رسه نگرانم می کنه. حس خوبی نخواهم داشت از سفر به ایران هم! گویا یک مرحله باجگیری هنگام خروج راه انداخته باشند که خب تا بیای ثابت کنی بی دلیل ممنوع الخروج شده ای، کلی خرجت شده است! و واقعیت اینه که اونها می دونند دلیل ممنوع الخروج شدن مسافر ها را! پول! گردنه جدیدی که حالا کم کم ممکنه بیشتر ازش بگم. راوی کاملا موثق بود منتهی بذارید یکی دو تا مسافر هم ما داریم برگردند، خاطرات سفرشونو براتون می گم...