از اونجا که من مرض دارم که درس نخونم، همینکه می شینم سر درس ذهنم دنبال بهانه می گرده که بلند بشم.

فقط هم من نیستم انگار. اون روز رفتم کتابخونه. تا نشستم کنار یکی که از بین دو سه تا کتاب یکی را انتخاب کنم، دیدم مرض همه گیر است.

یک پسره بود. لپ تابش جلوش بود و بطری آبش کنارش.

این بابا هر بیست ثانیه بطری را برمی داشت درشو باز می کرد چندتا میک عصبی بهش می زد، می بست، می ذاشت!

باور کنید به ده شماره نمی کشید بازم بطری را برمی داشت درشو باز می کرد میک می زد می بست می ذاشت!

بلند که شدم نگاه کردم، بطری خالی بود! نمی دونم واقعا آب نیاز داشت و هی می مکید و  چون رفع عطش نمی شد بازم این  کار را می کرد، یا کلا اونم دنبال بهانه می گشت که یک کاری بکنه بجز درس خوندن!

بهرحال، امروز تو مدرسه همینکه نشستم حس کردم دستام خشک است و نیاز به کرم دارم! قبلا یک بطری کوچک روغن زیتون داشتم اونجا. آوردمش خونه. رونبز کرم داشت، نگاه کردم اونم برده بود انگار. دیگه خیلی تاب آوردم خشک خشک درس خوندم! خخخخخخ

فکر کردم چی بخرم برای دستم، به نظرم روغن نارگیل اومد!! هم بخورم هم بمالم به دستم هم به موهام!! کی به کیه!

دیگه با اجازتون یک شیشه روغن نارگیل هم خریدم امروز! جاتون تهی بمالید شما هم، به هرجا...