گاهی. آدم یک چیزی را تجربه میکنه،
مثلا یکی را تجسم کنید بعد عمری پا برهنه بودن. کفش پا میکنه.
یا...
اونوقت، ازخودش میپرسه چطور اونهمه وقت، بی کفش، عمر ضایع کرده...
چطور اونهمه وقت از عمرش را، در غیاب این راحتی، این ضرورت پ این لذذذت، از کف داده،
چرا زودتر امکانش براش پیش نیومده...
موردی، جنسی، چیزی بوده این حس را بهمون بده؟
بعضی ممکنه اینو وقتی لمس کنند که تو آغوش یکی دیگه میخواهند
بعضی شاید وقتی سکس را تجربه میکنند
بقیه موارد شاید ملموس نباشه چون زمان میبره چشیدن لذتش و آدم درک نمیکنه...
مثلاً علم داشتن، چون ییهو و یکشبه شما نمیتونی فلان علم را و داشتنش را درک کنی، دست حسرت هم نمیگزی که ای بابا مثلا دانستن جبر یا مثلا مثلثات چقدر قشنگ بوده و تو چه عمری از لذت تصاحب بی نصیب بوده ای..
اما خیلی موارد، ییهویی است و درک تفاوت داشتن و نداشتنش ملموس است...
پنج صبح است و من از خودم میپرسم چرا کنار من یک آدمیزاد نیست الانه. جالبه تو خواب هم بحث همین بود و ناخودآگاه من این نیاز را داره لمس میکنه که یک چیزی کم است...
یک چیزی، سر جاش نیست، لازم است، و یک عمر از داشتنش محروم بوده ام...
یک کسخلی ساعت کوک کرده بود، بیدار شد سر پنج.
دیشب سه و نیم صبح مایارا گریه میکرد...
الانم گمونم همون بود ساعت گذاشت، صدایی مکالمه میشنوم و شیر آب...
چرا کسی تو تختخواب من نیست با من؟