حتما از علایم افسردگی است، این که آدم دلش نخواد از تختخوابش بیرون بره!

خییلی می مونم! اونقدر که خسته می شم! یادم نیست امروز کی از تشک جدا شدم. صبحانه خوردم و باز شروع کردم کلیپ های پایتون را دنبال کردن. یک کاری باید بکنم که با R نمی شه و ناچارم پایتون را اجرا کنم. بارها رفته ام سراغش و می دونم چی به چیه منتهی، محیط نیستم مبهش. الان که یکم بازم تکرار شد برام دارم فکر می کنم واقعا زبان ساده ای است. ولی خب مشکلا ینه که من هم با R قاطی اش می کنم هم اینکه یادم نمی مونه، یعنی ذهنم مقاومت می کنه، یا انگیزه ای نداره برای اینکه برخی ساختارها را به خاطر بسپره! از بس که زبانهای مختلف را خوندیم و بعد هی این گرامر برنامه نویسی عوض شد دیگه هرز شده مغزم. فکر کن بیسکی یاد گرفتیم، فرترن برنامه نویسی کردیم، ويژوال بیسیک مدتها کد می نوشتیم، متلب مشق تحویل دادیم، بعد آر و حالا پایتون. خب می بره آدم. انگار بگی رانندگی با هر ماشینی فرق کنه با یکی دیگه. زیاد نه، ولی کافی است ترتیب دنده هاشون عوض باشه! همون اول بسم الله آدم راه نمی افته خب. بیفته هم ییهو با چهار راه افتاده! بهرحال.

نمی دونم کی خوابیدم بازم! بیدار که شدم نمی دونستم کی است! ساعت گفت یک و نیم ظهر!! چقدر وقت مسخره ای خوابیده بودم! برای اینکه تنظیم بشم پا شدم ناهار خوردم. جالب بود این ناهارم هم. چرا اینجوری نمی برم دانشگاه؟ دیشب یک تن ماهی را با سیب زمینی و پیاز و رب گوجه و سیر تفت دادم و همون شبی با پلو خوردم. تتمه تن ماهی را امروز ساندویچ کردم، خیلی خوب بود. با مزه هم بود. می شد اصلا همین ساندویچ یک ناهار کامل باشه. نون و تن ماهی! درس بشه برای آینده. ماهی هم عین بقیه اقلام خیلی گرون شده نامرد. همه چیز همینجوری هی می ره بالا...

یکم بازم پایتون رادنبال کردم و بعدش دیدم آقا من ذهنم قفل کرده رو خرید ماهی تابه استیل! پاشدم زدم به راه. با اتوبوس رفتم فروشگاهی که دیروز می خواستم برم. تمامشو گشتم. کفش دیدم، دنبال تنبون روشن گشتم، آخرشم فقط دوتا زیرپیرهن خریدم و بعدش رفتم سراغ شکم!! از همه چیز واجب تر است شکم!! دلتون نخواد زردچوبه خریدم، رطب، لپه، نخود، چای و بعد با کلی گشتن بلغور و جو و گندم درسته هم پیدا کردم با اجز! اولین بار بود بلغور را می دیدم. به نظرم گندم میاد ولی روش نوشته بلغور! عین لغتی که خود ما می گیم تو فارسی! دانه های درشت و درسته گندم انگار. 

دیگه موقع برگشت هم طبق معمول اتوبوس از جلو پام رد شد و 17 دقیقه نشستم تو ایستگاه. این دوره مد شده همه هدفون می زنند! بی استثنا. من نمی دونم چی گوش می دن! اخبار اگه باشه که حال همه به هم می خوره. شاید موسیقی است. شاید دوره آموزشی. هیچ ایده ای ندارم. تو رفت و برگشت همه تو موبایلهاشون هستند. خانومهای نسل قبل، جورچین درست می کنند! پازل می چینند. جوونتر ها تند و تند لباس ها را رد می کنند. راستی اینجا اپیلاسیون بکینی و بالا ده یورو است! تابلو زده بود شهرداری، مفصصصصصصل! 

بریم.

شبتون خوش.