استحاله خاطرات بد!
تا اینجای امروز، تماما به چت کردن گذشت!
جالب بود ولی... از معدود مواردی بود که نرم حرف زدن را تمرین کردم و به نتیجه هم رسید از قضا.
ماجرا این بود که فلان همکارمون صبح بعد از چندتا سوال جواب کاری، نوشت که آمارتو در آوردم اینجا کس می کردی و به ما نمی گفتی نامرد!
بعد، من موندم که یا خدا این دیگه چه ماجرایی هست تا اونجا که من خودم خبر دارم هیچ اصفهانی ای را من نکردم. یعنی پا نداد!
براش نوشتم که اشتباهی به عرضش رسونده اند، دیدم کلید واژه می ده به کرمان!
دیگه یقین کردم که یکی سر کارش گذاشته چون کل عمرم من یکبار گذر کردم به کرمان اون هم رفتیم کارگاه سد و کسی که نبود ما بکنیم، تا جایی که یادمه کسی هم کون ما را نکرد!
خلاصه پرسیدم چیه و کی گفته و الخ که خب طفره رفت و بحث رفت سمت های دیگه و نگو یکی گفته بوده من یک زید کرمانی داشته ام این باور کرده بود بعد فکر کرده بود اگه اربیتال طرف خالی مونده باشه الان من مثلا معرفی ای بکنم (بهش می گن جاکشی) و خلاصه ایشون بره جای من!
حالا این که به سنگ خورد، منتهی عصری با فهیمه چت می کردم، بهش گفتم فلانی امروز شاخش در اومده بود که من هم سکس کرده ام! گفت آره من بهش گفتم!! این که می گم نرم گفتن و اطلاعات یافتن، این بود دیگه. واقعا هم جای شکایت و گلایه نبود. کافی بود بحث باز بشه. به قول این بچه تو سریال مهمونی، می گفت تو فحش را بنداز، اونی که باید بر می داره! حالا منم فقط انداختم، دیدم آره برداشت. دیگه برای ایشون هم تصحیح کردم که فرزندم، اونی که شما تو ذهنت تا تهش رفته ای را والله باالله من اصلا ندیدم، فلانمم که نمی رسید تا کرمان، لذا بیخودی پشت سر غایب حرف، نزن.
آره. انگار زمان، خاطرات را هم ذوب می کنه، تو هم می کنه، معلوم نیست چکار می کنه اصلا...
شما هم عزیزان دل من، یک جانوری اگه با چهل و اندی سال اومد بهتون گفت هنوز باکره است، دقت کنید که روان نامتعادلی داره قطعا!
یعنی حتی نمی گم دروغ می گه ها! چون آدم تا یکجایی فکر می کنه که هی واااااااااای این کارها زشته و بده و قبیح و الخ. بالاخره یک جایی یا انجام می ده و می فهمه هیچی نبود، یا مغزش بالاخره یکم زور می زنه و می فهمه که مساله اصلا این نیست و صرفا کلاه رفته سرش. فلذا اگه اومد گفت نکرده، ندیده، نداده، سعی کنید کارهای بزرگ را بهش نسپارید حتما.
می پرسم حقوقتون چقدر شده؟ اینقدر فاجعه است که روش نمی شه بگه، می گه هنوز ندادن، علی الحساب یک چیزی ریختن! منتهی مهندس فلانکی که برای شرکت تهرانی کار می کنه هفده می گیره الان.
هفده!
با یکی دیگه از دوستان هم صحبت کردم، نیاز به پول داشت. می خواست خونه بخره و نیاز به کمک داشت تا وامش جور بشه چهارماه دیگه. سومین مورد بود که نمی شد کمک کنم... ولی همین که فعالند همه، خوبه به نظرم. فکر می کردم دیگه تمام میشه زندگی و کسی فکر خرید و بهتر کردن زندگی نباشه با این وضع...
خدا به خیر کنه.
یک کلیپ از درست کردن قهوه گوش دادم. چققققدر دم و دستگاه داره! یارو آخر کار گفت اگه این دستگاه را ندارید و نمی دونم قهوه خوب ندارید و الخ، آب جوش بریزید روش با یکم شیر بخورید، می شه آمریکنو!
اینو دیده بودم رو ماشین قهوه ساز، فکر کنم.
بعد داستان آمریکنو را گفت، یک جایی از دهنش در رفت که اینجوری درست می کردند و از اون تاریخ به این آب زیپو می گفتند آمریکنو :))
خیلی خندیدم.
حالا هم که قهوه خریدم و صافی خریدم و اینها، تازه رسیدم به در بهترین حالت به آب زیپو!
کاش می فهمیدم چیه مزه خوب قهوه
و زن...
و پول...
و زندگی، کلا !
مصاحبه علی دایی و عادل فردوسی پور را گوش دادم. خوشم اومد. از آدمهایی که وا نداده اند، تحصیلات دارند، و فهم، لذت بردم...
گوش کنید حتما!
کم پیش میاد کسی اونقدر سلیم النفس باشه که داد بزنه پادشاه لخت است!
نمونه اش خیل سرکوبگر...