دوازده و خرده ای، ظهر روز تعطیل

نمی دونم این چی بود که من خوردم، صبحانه یا ناهار. 

نیمرو خوردم. نیمروی ساده و بی هیچ مخلفات. حین غذا، کانال کوچه را گوش می دادم. یوتیوب می تونید پیداش کنید. بین اینهمه کانالهای خبری، به نظرم می رسه سر و صاحب بهتری داره این. به شعور مخاطب توهین نمی کنه هرچند بالاخره عین هر رسانه دیگه ای این هم سمت و سوی خودش را داره، این روزها هم سو با مردمان.

باری. امروز راجع به زهرا امیرابراهیمی می گفت. برنده بزرگترین جایزه سینمایی از سینمای کن. منتهی، اونقدر که این زن با شخصیت و استوار بود، جایزه اش تو سایه حرفها و منطق و بزرگی اش قرار گرفت. جایی که یک بی لیاقت بی بتّه تو همون مراسم با ماچ کردن شوهرش جلو دوربین ها سعی می کنه توجه ها را منحرف کنه، یک شیرزن هم پیدا می شه که اینجور از خودش نشان می ذاره! هم قفل از دهن اصغر بی بتّه بر می داره و وادارش می کنه اونم راجع به آبادان بگه، هم راجع به مردمی که 15 سال پیش فیلم خصوصی سکس کردنش را خردند و نگاه کردند با بزرگی رفتار می کنه، هم راجع به کسی که اون فیلم را ازش گرفت، و الان مرده! بی اینکه ازش حلالیت بگیره!!

فکر کن، روزگار عبرت هاست این روزها انگار. طرف مرد! به همین راحتی. بعد قربانی اون حرکت متولد شد باز! از تهران می ره فرانسه در حالی که یک کلام زبان نمی تونسته حرف بزنه، الان تونسته جایزه اصلی را مال خودش کنه! نمی دونم آدمها از اول شخصیت های سفت و قرصی دارند یا در کوران حوادث و فشارها سفت و سخت و استوار می شن...

نمی فهمم.

رفتم نیمرو بپزم. این خمره گه رو به رویی سر ظرفشویی داشت می شست و خرد می کرد. نگاه می کنم در فریزر باز، کاملا باز است! بستمش، بهش می گم در را نمی بندی؟ می گه ببخشید یادم رفت! این هم بخشی از فرهنگ عقب مونده آدمهاست که چطور از وسایل استفاده می کنند... حالا برخلاف این عقب افتاده، دیشب حوالی ساعت یک رفتم ظرف بشورم، همه جا تاریک بود تو آشپزخونه، حس کردم یکی اونجاست! بعد که روشن کردم می بینمی یکی از این سکنه پرتغالی یا برزیلی تو تاریکی مطلق نشسته با لپ تابش فیلم می بینه! می خوام بگم اینقدر مصرف انرژی برای اینها مهمه و نهادینه شده که طرف وقتی می خواد فیلم ببینه و ساکن نشسته چراغ کم مصرف را هم روشن نمی کنه، ولو که مال خوابگاه باشه! (می دونم برای چشم بد است منتهی، شما از اون سمت نگاه کنید که تفاوت امروز ماها چقدر است و فردایی که به دریوزگی و گدایی تمام وقت پشت در سفارت های اینها دنبال اجازه خروج از کشوریم، ریشه اش کجا بوده)

نوشتم دیروز، رفیقمون رفته عمان با ماهانه 4000 یورو درآمد. گفته سه هزارتاش اضافه میاد و پس انداز می شه. بعد همون دیروز شنیدم از خانومش جدا شده! اون یکی دیگه از بس بدهی بالا آورد تو ایران، از اصفهان گریخت! می گم روزگار عبرت هاست، یعنی دیروز تا اومدم یک لحظه فکر کنم که خوش به حالشون، نتیجه گرفتم انگار قرار نیست کسی دلش خوش باشه! درآمدها اگه بالا رفته، چاههای عمیقی هم جلو راهشون سبز کرده که اصلا معلوم نیست اول چاه کنده شده بوده و بعد کائنات این مسیر را گذاشتن جلوی طرف که بتونه زنده بمونه، یا همینکه می خواسته یکم نفس بکشه، زیرپاش چاه در اومده! سرجمع اینکه، به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری!

والله!

دیروز یک ساااااعت منبر رفتم برای یک گوساله که ابله، اگه هم می خوای عکس سر و کون لختی بدی برای زیدت، صورتت توش پیدا نباشه! المانهایی از خونه زندگی ات مشخص نباشه! حداقلش اینه که پس فردا به هر دلیلی کسی نمی تونه ازت اخاذی کنه! فک و فامیلت اگه دید ییهو خرغیرتی نمیشه! چه بسا که گردالی هاتو هم ببینه و کلا بره تو فاز زشت و خوشگلی اش و اصلا به تخمش باشه که این مال تو است منتهی، ملت تا تجربه نکنند انگار بزرگ نمی شن. امروز عزا گرفته که اکانت جعلی بوده و گولم زدند و فیلم کون لختم معلوم نیست دست کی است!

البته جای نگرانی نیست بازم. اینقدر که اینها زیاد است دیگه آیا چی باشه که خیلی دیده بشه. بعیده. بخصوص که الان دیگه جنس گرمش خیلی بیشتر شده و شاید کمتر کسی دنبال عکس و فیلم باشه. با این همه، آقا، خانوم، اگه چیزی برات مهمه که باعث می شه بعدا ترس به زندگی ات بیفته،  غلط کن و مراعات کن! ای حکیم آب ز سرچشمه ببند، که چو پر شد نتوان بستن جوی!

(لیندا حال می کنی ها! خط به خط ارجاع به ادبیات نفیس گذشته! خخخخخخخ! این رویا چاخان معلوم نیست کجاست اونم یکم ازم تعریف کنه! آدمیزاد است دیگه، گوشش دراز می شه.)

بگذریم. 

دیشب بالاخره پیام دادم به مافالدا، پرسیدم تو شهر چه خبره. بازم صدای دایره تنبکشون میومد آخه. دیدم برام لوکیشن فرستاده که شب آخر جشن فلان است در فلان جا. ساعت از یازده گذشته بود و نمی رسیدم دیگه منتهی، بازم سر بی اطلاعی یک جشن را از دست دادم. جالبه که روز قبلش مسیری که رفته بودم می تونست با مسیر این جشن جایگزین بشه و درست برسم سر مکان ولی خب، حرکتهای کور ،هیچوقت به هدف نمی رسه.

اما مافالدا خودش، تمام سهمش را از زیبایی صورت و هیکل ازش گرفته و معادلش زیبایی های اخلاق و رفتاری داده اند. یعنی جوری است که الان که هیچ مادینه ای بیش از یک سوتین به تن نداره، این دامن بلند تا رو کفش می پوشه و بالاتنه هم پوشیده. صورت هم که خب خودش حکایت داره از هیکل. دیشب مکالمه به پرتغالی انجام گرفت و اصرار داره که من دیگه انگلیسی باهاش حرف نزنم. سختش می شه منتهی می خواد که من تمرین کنم. خبری نیست البته و کلا تو وادی ارتباط های دو نفره نیست. به همین میزان که با من می جوشه، با دانیال برای قدم زدم بیرون می ره، با این دختره که رو به رو زیست می کنه، همین گاوه، گپ وگفت می کنه، چون تصور می کنه بعضی از بوی ماهی بدشون بیاد کمتر ماهی درست می کنه و وقتهایی که خلوت باشه این کار را می کنه و الخ!

و الخ! خلاصه

کارش، معمار است گویا. همزمان که درس می خونه جایی هم داره کار می کنه و همیشه خدا ترکیده است! قشنگ پکیده از خستگی. آخر هفته ها هم عموما می گه مشغول است...

بگذریم. 

دولت بعد از شش روز از حادثه آبادان عزای عمومی اعلام کرده! واقعا اینها از تاریخ خجالت نمی کشند؟! قبل از اعزام اکیپ امداد و نجات، اکیپ سرکوب فرستاده! کلیپ ها هم جالبه. زن محلی رفته تو دل نیروهای سرکوب، باهاشون حرف می زنه. خیلی بی لکنت. به یکی می گه سرتو پایین ننداز فیلمت جایی پخش نمی شه! از یکی می پرسه اینجا چکار می کنی می گه من آدم مملکتم بهش می توپه که آره از شکم گنده ات پیداست! به خیلی ها می گه عبدالباقی شما را هم اسیر کرد، بعد نفرین می کنه. رگ و ریشه عبدالباقی را بعنوان یک تخمه فروش از دهات اصفهان (سمیرم شاید) به رخ می کشه که این آدم با این عقبه ساختمان ساز شده و نتیجه این شده. خیلی جالب است. خیلی حرکت متهورانه، فیلم مستند، هیمنه پوشالی حضرات روی آب ...