ترتیب مایارا جان را داد و،

الانم اومدن تو تراس، برنزه میکنند...

اصلا از اون هیجان و شور و شوق و سر و صدای چندماه قبل خبری نیست. زیستن به بعد انسانی نزدیک شده است، تا کم کم خسته بشن و جفت عوض کنند. سعدی میگه، 

زن نو بباید تو را هر بهار

که تقویم پاری نیاید به کار 

حالا فکر کن سال به سال ملت زوج خویش را تعویض میکردند، مثلا. 

چه با نشاط😄

رفتم آشپزخونه. این گه مقابل پالتو کنده بود و سر ظرفشویی بود. عییییینهو ایرانی ها، در را که باز کردم پرید هوا رفت پالتوی کلاه دارش را پوشید، جهت رعایت حجاب.

گذاشتم و اومدم بالا که راحت باشند خلق. خدایی ولی موهای قشنگی داشت! مشکی بودند و شاید بیست درصد را طلایی مش کرده بود لای کار. زرد گهی نه ها. قشنگ. یک نمه فر داشت و قشنگ کوتاه شده بود هم.

اینم از انصاف.

ها راستی، کفش ساق بلند میپوشه با شلوار کوتاه. پنج سانتی از پاش را جهت نمونه، عرضه مینماد.

به مریم گفتم بیا با دانیال آشنا ات کنم، هم آشپزی اش خوبه هم بالاخره به کارت میاد.

پرسید ایرانی است؟

گفتم آره.

میگه اگه پرتغالی بود خوب بود، ایرانی نمیخوام!

دقت دارید؟

اینه...

یک مشت جنده صادر کرده ایم انگار، در یک کلام.