خعلی خوشحالم!!

گیتار را خریدم. 

نو نیست، ولی خوش صداست و سالم.  مارک Cortex

کیف پاره و داغون و کثیفی داره، خودش هم پر خاک و کثافت بود. تمیزش کردم ولی بازم باید بسابمش روزهای بعد. 

خانومه گفت مال دوستش بوده و چون باید پنجاه یورو میداده تا با طیاره حملش کنند، ترجیح داده بفروشه.  گفت تو ایتالیا بازم گیتار داشته و خلاصه زیادی میکرده.

گلدونها خودش را هم بهم داد. مفتی دیگه. خودشم در حال فروختن اسباب و رفتن به ایتالیاست. گلها از بس آب نخورده بود در حال مرگ بودند. کاش سومی را هم گرفته بودم ازش. پیاده بودم فکر کردم سنگین اند...

الان دو سری کل اتاقم را دنبال مضرابها گشتم، نیستند!! کجا تپوندمشون😞

گششششممه عین اسب...

 

مضرابها را پیدا نکردم! یعنی تو زندگی ای که دقیقا شش تا کشو داره، من کجا تپوندم اون مضراب را؟؟؟؟ داخل چمدونهای مسافرتی و کیفهای دستی و کوله و حتی جامدادی را چک کردم...

سووووووراخ دیگه ای ندارم که😞

یادمه از انگلیس آوردمشون،

گمونم!

گیتار، قیمت یک پیرهن مردونه شد. نصف قیمت یک کرست، و ارزانتر از یک شورت زنانه! حدود سه پرس غذا بیرون.

حالا این ساز، کو مرد؟؟

میگن بوعلی یکبار این ادعا را میکنه که این مرد، کو علم؟!

تا میرسه به موسیقی، گمونم.

اونجا میگه این علم، کو مرد!!!

حالا منم، کو مرد؟؟؟

ولی ساز خوبه.  انرژی مثبت به محیط میده. دوستش دارم.