تو سریال مهمونی ایرج خان، پسره بادوم، میگفت تو فحش را بنداز، اونی که باید خودش بر میداره.

جسارت نباشه به همه،

ولی یک فحشی را لاااازمه بندازم:

کونی!

.دارم فکر میکنم   من تو زندگی دوستان، 

یا آپاراتی بوده ام، هر وقت پنچر اند بیان سراغم، 

یا جنده بوده ام که باهام حال کنند، تا لحظه ای که ارضا بشن فقط،

یک گاهی هم بانک بودم! ویشکا آسایش را میدیدم تو مهمونی، یادم افتاد به همکارمون که خونه میساخت، اون روزگار پول یک پراید ییهو کم آورد، من دادمش.  پس داد، منتهی دریغ از یک خط شعور که پنج سال یکبار حالمو بپرسه! بی چشم و رو...

البته نقش پرورش و تربیت خر را هم برا بعضی ها داشته ام. 

 

شما چه نقشی دارید تو زندگی دوستانتون؟

تو زندگی من چیه نقشتون؟

 

از من میپرسند نقششون تو زندگی من چیه. خب، پاسخ ناامید کننده است اگه بگم هیچی!

ولی، واقعا هیچی بیش از یک دوست نیست. خیییییلی مواقع هم دوستانی برای هیچ! هیچ که میگم نه عز نظر روحی و عاطفی و حسی چون بهرحال احساس قرابتی با بعضی ها هست منتهی، اینکه فکر کنی کسی پشتت هست، کسی ممکنه بتونه مشکلات حل کنه...

خدا خوب بخواد براش پرستوهه رفت دنبال ترجمه مدارکم تو تهران. احمد و زنش تو اصفهان، حبیب تو تهران، همسایه ام در آکاردئونی برا خونه ام سفارش داد، مشاوره های پزشکی ام را با یک دکتر خیییییلی عالی انجام میدم مدام...

بگو خب چه مرگته تو که اینهمه همه بهت لطف دارند گاو؟!!

جدی ها!

دیگه چی یادم رفته؟ بگید شماها.

خیلی قبل تر یکی ازین آدمها، ازین دوستان، بهم گفت قصد داشته خودکشی کنه. شاید کرده و نشده، نمیدونم.

اون روز خیلی رفتم به فکر. خیلی. تازه اونجا بود فهمیدم اولا من هییییییچ رنگ و وزنی تو زندگی و معادلات طرف نداشته ام، و وقتی تصمیم گرفته خودشو دریغ کنه از همه،  من اصلا تو اون مقوله حساب نمیشده ام، بعد دیدم من چقددددر رو این آدم بعنوان یک دارایی معنوی، حساب باز کرده بودم. درست عین این که گاوصندوقمو تو بانک زده باشند، حس کردم چقدر هیچچچچی ندارم! چقدر تنهام...