1:22 نیمه شب، به وقت ما

از بس مایارا زوزه کشید، بیدار شدم. از وقتی من بیدار شدم بیست دقیقه طول کشید، قبلش کی شروع کرده بودند، نمیدونم دیکه. خوراک لوبیا دارم میخورم، جاتون تهی! سر شب نون پنیر هندونه خوردم، نرسوند به صبح.

عصری تو راه داشتم فکر میکردم آدمیزاد مثل نخود درحال پختن است! هنوز که خام است، با سر و صدای شبیه سنگ، به در و دیوار میکوبه تا بععععد که پخته شد، آرام بگیره جاش. بزرگتر میشه، قیافه اش جا افتاده میشه، و تو همون آب با همون دما و سوز و گداز، دیگه به در و دیوار نمیکوبه! آرام و قرار میگیره کم کم...

این نخود پخته اگه تو زندگی زیستن را تجربه کرده باشه، بارها آب و هوایی عوض کرده باشند، نفخ نداره و الا، با اینکه پخته، هنوزم نفخی داره که میتونه اذیت کنه، میتونه محیط را به گند بکشه و آبرو را بالا پایین کنه، این همون کاری است که از بزرگترهایی سر میزنه که بزرگی نمیتونند بکنند، بچه هایی هستند با ریش و سبیل، ولو سفید و دو رنگ...

 

فکر میکنم غرق در این نظریه نخودی بودم که متوجه نشدم مترو، تو ایستگاه هر روزه من توقف کرد،

ملت سوار و پیاده شدند،

قطار حرکت کرد،

محیط بیرون غریبه شد،

باز هم ایستگاه،

باز هم توقف و رفت و آمد و حرکت و من همچنان...