با حدود یک ساعت تاخیر، رسیدم!

دو و ربع به وقت دولت فخیمه!

جالبه یک عمر است اینها همه زندگی ما را دزدیده اند، بعد وقتی پاسپورت ایرانی میبینند جیغ میزنند...

انگار که دزدی حس کنه صاحب مال بیخ گوشش است و احساس نا امنی کنه...

حرومزاده ها.

 

 

خدمه پرواز چهار هندی تبار بودند. سه نر و یک خانوم، نسبتا هم سال. پیاده که شدیم، خانومه و یکی همکارهاش نشسته بودند منتظر اتوبوس. فکر کردم زن و شوهرند پس، منتهی، یکم که گذشت پا شدند همو ماچ کردند و دختره رفت!!

داشتم فکر میکردم آتش به گور مدیرعامل های شرکت ما که دقیقا برای اینکه مبادا وصلتی رخ بده، خانوم مهندس استخدام نمیکردند، برای خدم و حشم و اندرونی خودشون هم یک فجایعی را پذیرش میکردند که... 

که فجیع!!

آتش به قبر اولی که مرد، 

خیر از زندگی اش نبینه دومی که لاشه اش هنوز رو زمین است!

انشاالله.