پنج عصر، به وقت پورتو

آفتاب هنوز شکل و فرم آفتاب غروب را به خودش نگرفته است. تو کلاسهای دانشکده رو به رویی دانشجوهایی سر کلاس اند و من،

راستش بی حوصله ام، خیلی!

خیلی!

صبح، رفتم تامین اجتماعی که بهم کد بدن. چون بلد نبودم پرتغالی حرف بزنم، کارم پیش نرفت. خانومه با اینکه می خواست کمک کنه ولی نشد. یک عالمه فرم بهم داد که باید همه اینها پر بشه با نمی دونم گواهی دانشجویی و لابد قرارداد کاری، بعد بهم یک شماره و آدرس داد که برو اینجا برای خارجی هاست که بهشون کمک کنند در تکمیل فرمها. آدرس نزدیک است بهمون منتهی مبهم است. زنگ زدم، بازم به پرتغالی یکی بلغور می کرد و نفهمیدم باید چه کنم. می ذارم هفته بعد می گم رفقا زنگ بزنند ببینند چه باید بشه.

این واقعه و شاید خیلی وقایع دیگه یک جورایی داره منو می رسونه به کسخلی! هر آنچه می شه را، بازخورد یکی از کارهایی که در گذشته کرده ام می بینم! عین فعل را، انگار بگی از  جلوی آینه رد شده باشی و فقط با یک تاخیر، ما بهش میگم اختلاف فاز، همون داره سرم میاد. اگه خوبی کرده ام، اگه ستم. اگه بد خلقی کرده ام اگه مهربانی، یک جور وحشتناکی انگار تو بازی بوده و توپی که شوت کرده ام را حریف برگردونده به سمتم! نمی دونم واقعا دارم به مرزهای کسخلی می رسم یا پختگی. نمی دونم زندگی با این بینش چه شکلی خواهد بود از این پس! نزدیکترین تصوری که ازش دارم عین اسبی است که بهش پوزه بند زده باشند! کسی که هرچی تو سرش بزنی لبخند فقط بزنه چرا که یقین داره اگه فحش بده، فحش می خوره، اگه ضربه بزنه، ضربه می خوره! توصیف شمام جیزی جز این است که دهنه ای به بشر زده شده باشه؟!

بد نیست منتهی، آیا خوبه؟

نمی دونم.

بی حوصله ام. برگردم سر خط. صبح با اینکه مسیر نسبتا نزدیک بود گفتم بذار حالا که کارت اتوبوس ماهیانه دارم و هزینه همه سفرها را پیش پرداخت کرده ام، با اتوبوس برم. منم عین اینها، این ایستگاه سوار شدم، سه تا ایستگاه بعد پیاده شدم! بقیه اش تو کوچه پس کوچه هایی بود که رفتم و گم شدم و باز مسیر را تونستم پیدا کنم. اینترنت گوشی ام وصل نیست و نمی تونم با گوگل مپ مسیریابی کنم. شاید فردا پس فردا ببرم نشونش بدم بلکه درستش کنند. یک چیزی روش قفل شده است به اینترنت وصل نمی شه. بهرحال.

تو برگشت، رفتم تو یکی از میوه فروشی ها. دو تا خانوم مسن حرف می زدند. تخم مرغ می خواستم. اینجا تخم مرغ را اغلب جاها می شه خرید و البته به قیمت های بسیار متفاوت! اینم داشت. رفتم داخل، متوجه شدم تخم مرغ خونگی است کیلویی 2.2 یورو. منصرف شدم. این گرونترین تخم مرغی هست که ممکنه پیدا بشه این حوالی. دیگه یک چرخی تو میوه فروشی  زدم، سیب زمینی هایی دارند سایز گردو، بهش می گن بچه سیب زمینی یا baby potato یکم خریدم. یکم پیاز خریدم کیلویی یک یورو، ریختم تو کیسه ام و آوردم خوابگاه با خودم اما هنوز تخم مرغ ندارم. خانومه جعفری را دسته دسته کرده بود و تهشونو عین گل گذاشته بود توی آب! اینقدر گرون است که خودشونم نه به فرم خر خوری که تزئینی ازش استفاده می کنند تو غذا. البته بسته هاش بزرگتر بود از بسته هایی که تو فروشگاههای زنجیره ای هست.

دیگه برگشت هم با همون منوال اتوبوس و خرجی که شده، سواره برگشتم یک قسمتی را. یکم ور رفتم، ناهار خوردم، چرت زدم، جای اون اداره ای که بهم آدرس داده بود را پیدا کردم و زنگ زدم و خلاصه تو چرت بودم دیدم دارند ملحفه ها را جمع می کنند که بشورند، دیگه پا شدم از خواب. تا بیاد برسند به اتاق من و در بزنند یکم مقاله خوندم. خیلی بد نوشته طرف! خدایی مهمه سبک نگارش و قلم هم. خیلی بد است منتهی ناچارم بخونم اینو. الان برمیگردم سرش مجدد. می خواستم برم قدم بزنم، راستش چشمم که میفته به دانشجوها و کلاسهای رو به رو، حسرت می خورم! می گم منم الان باید مشغول یاد گرفتن چیزی باشم، چرا قدم زدن؟ چرا هرز رفتن تو بازار؟! نشستم. یک نسکافه درست کردم، متن یکی از تبلیغاتی که به زبان پرتغالی رو گوشی اومده بود را از روش خوندم و پیاده کردم که حالا بارها و بارها بشنوم. دیگه داره می شه چهارسال که اینجام و راستش ندونستن زبان و لال بودن، همونطور که قبلا هم گفتم، آدمیزاد را به مرتبه حیوان تنزل مقام می ده! حیوانی است دیگه وقتی کسی را می بینی بجای زبون، سرت را تکون بدی یا انواع حرکات مسخره را از خودت انجام بدی که نشون بدی مثلا سلام یا هرچی...

زشت است! تمایز آدمیزاد از حیوان به قوه ناطقه است. حالا بعد تمایز آدمیزاد با انسان دیگه در داشتن قدرت و شعور و وجدان و خرد خواهد بود. چیزی که روسای ما از تمامشون تهی اند...

می گفت اردوغان به کما رفته. اگه رفته باشه. چرا از این مرگها به سران ما نمی رسه؟ تصور کنید اگه عمر بی برکت خیلی ها زودتر تمام می شد بلکه یک فرجی می شد سالها قبل. چرا این تباهی اینقدر ادامه دار شده...