از صبح تو تختم نشسته ام،
فقط چند بار،رفتم پایین غذا خوردم و دوش گرفتم.
چشم چپم اذیت است. خوابش میاد.
اطراف، صدای خنده و دور همی چندنفر. به گوش میرسه...
زندگی اینها هم به این منوال میگذره.
دیدم تو ایران ملت از گرونی و گشنگی یادشون رفته و کارزار حجاب الان زور گرفته.
قشنگ روان ملت را شناخته اند. چند روز دیگه که بخوان یک چیز دیگه را گرون کنند، حجاب را شل میکنند. اینه که هم افزایی رخ نمیده...
چرا فرو نمیریزه؟
هماهنگ کردم برای تتمه پول سازم. قاعدتا باید دو هفته دیگه بهم تحویل بده. پنجمین ساز. اول سه تار. بعدش دو تا تار، بعدش گیتار و الان یک سه تار حرفه ای سرپنجه طاووسی. قاشق چنگال هزار دست شام و ناهار هیچی...
من خوابم میاد!
فرمودن آفتابه لگن هزار دست.
راستی ها...
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:38 توسط مسیح
|