حمید و زنش دیروز خونه را تحویل دادند و اونها هم جابجا شدند. یک مالک چینی، نزدیک دو سال دوشیدشون. البته خودشونم کون گشادی کردند. تقریبا یک سوییت در حد یک اتاق را ماهانه 950 پوند اجاره کرده بودند، جلو اورژانس و ایستگاه پلیس، گرررررم، با صدای مداوم آژیر. الان بهتر شد جاتون. دیروز آبجی رفت تتمه وسایلشان با ماشین جابجا کرد براشون بعد هم آوردشون خونه. از قبل سوپ گذاشته بود، دیگه تا اومدند تکمیل کرد و سوپ دادیم بهشون، خودمون هم خوردیم. روز قبلش مهمونی بودیم باهاشون و نه فقط جوجه کباب نپخته بوده و نخورده بودند، شب یک ماست خریدن، فقط، ناهار هم که مشغول اسباب کشی.
بهرحال یک شام هم نو آرام پز بار گذاشتیم و رفتیم خرید و برگشتیم شام خیلی خوبی هم شده بود. جاتون خالی، دیگه اوبرگرفتند رفتند خونه نو، بشور بساب کنند...
بجز شام و شکم، حس خیلی خوبی داشتم، از دو جنبه. اول که عطر و بوی مهمونی های کودکی ام زنده شده بود با بوی هویج و گوشت و رب گوجه و کلا غذایی که گذاشته بود و دوم، حس کردم چه خوب که آبجی تونسته و میتونه خرج بده. خیلی به دردشون خورد و میدونم خیلی کمک بزرگی براشون بوده، نه فقط در روزی مثل دیروز...
همزمان، اوقاتم تلخ میشه که چرا اون یکی خواهر نتونست دوام بیاره... وقتی میبینم و میشنوم ملت با چه زحمتی برای آینده تلاش میکنند، نمیتونم بپذیرم کسی، اینقدر راحت، گذاشت فرصتهایی زندگی اش بسوزه...
مهم نیست حالا. لابد بهتر بوده براش...
خدا کنه.