پریروزها، رفته بودیم پارک،

نیمکت های قشنگی بود، هر کدوم یک نوشته شیک رو ورق استیل داشت، یادمان فلان کس...

همیشه فکر میکردم اینها یادمان آدمهای خاص هستند، مخترع، مکتشفی، معلمی. نویسنده ای، شهیدی، شجاعی...

بعد،

متوجه شدم که نه، اینجور نیست، اون پولهایی که ما میدیم برا آباد کردن قبرستون، سنگ گرانیت سفییییید یا یکدست مشکی یا صورتی به عرض و طول بابامون با شعر و شاعری های دروغ و ولادت و وفات و الخ...

اینجا. بجای اون اتلاف پول، لابد با هماهنگی هایی که میشه. یک نیمکت یاخته میشه توی پارک...

و گویا در سالگرد و یادبود گاه به گاه طرف، رو همون نیمکت تو همون پارک، چند دسته گل...

ما به بی راه رفته ایم...

به بیراه...

بابام که مرد تا سالگردش هررر هفته سر مزارش تو گرما و سرما عین چوب سیاه ساعتها سر پا تو محیط ضجه و عزای مطلوب آخوندها می ایستادیم، به تکدی فاتحه، و توزیع شکلات... هم ما اذیت بودیم هم هیچ از اونهمه هزینه و تلاش برجا نماند و منتهای حمق و گولی است اگه کسی فکر کنه اون آدمها اصلا فاتحه را بلد بودند و بماند که اگه بلد بودند اصلا برای مرحوم توفیری داشت...

ما، باید شو اجرا میکردیم در آبادی محقرمان که نگن باباشون دوست نداشتند، و اطرافیان مزار ما به طبع ناچار میشوند هم پای ما اونها هم یکسااااال، کشان کشان خودشونو از سینه قبرستان بالا بکشند و سر مزار خودشون باشند که ما، اون حرف را پشت سر اونها نزنیم و بگیر و برو تا کرونا که طومار خرافه ای به هم پیچید منتهی بااااز، از نو گرفته شد ماجرا...

روی شادی را نخواهد دید این قوم!

یادم باشه یک بند وصیت نامه ام را اصلاح کنم و سنگ قبر را حذف بفرمام...

هوشنگ ابتهاج هم وفات یافت. از معدود باقی مانده های نشو و نما یافته در گنجینه ادبیات و سرمایه های اجتماعی ما