دکتر یحیی، استاد دانشگاه فلان، صبح پیام داده اطلاعات بگیره برای مهاجرت. میگه بچه هام اینده ندارند اینجا...

طاهره چس ناله گذاشته بود. یکسالی بود پیامش نداده بودم. دیگه حالشو پرسیدم. الاغ را.

فرشته را هم سلامش کردم، در دلش باز شد که فرزانه سرطان استخون گرفته. پاشو قطع کردن و ریه اش درگیری و الخ...

و چه دختر بانشاط و عالی ای بود، زمانی که یک شرکت بودیم. با واسطه میشناختیم همو. زن بالقوه و عاشق بالفعل یکی فامیلهاش بود، به اسم علی آقا، که گویا فقط چندسال دوام داشته زندگیشون... اون زمان که من اتوبوسی تردد میکردم اون 206 سوار بود! و این نه بخاطر درآمد بالاتر اون، که بخاطر همت بالاترش بود! همینه که یک زن را لایق تر از هم رده هاش میکنه! افق دید! موج مثبت، تهور،

گرچه،

این کاراکترها انگار زودتر سهمیه زندگیشون را هم صرف میکنند...

اینم بگم که طرف ننشسته بود 206 را تکدی کنه از پسره که برعکس مشکلات مالی اون مافنگی را هم گویا حل میکرد...