یک میز لازم داریم، نفر قبلی میز خونه را با خودش برده. شایدم مال خودش بوده...

یکی دوستان گفت دانشگاه، هر سری که مبلمان عوض میکنه، قبلی ها را فلان جا انبار میکنه و هر فرد دانشگاهی میتونه یک قلم از هر آیتم، مجانی بگیره ببره خونه. یک میز، یک صندلی مثلا. اما صندلی دوم را باید بخره.

آدرس گرفتیم و رفتیم. دوتا سوله بود، مملو از وسایل اداری، چندتا دانشجوی چینی میز وکمد و صندلی گرفته بودند میبردند، کارت ما را هم دیدند و راهنمایی کردند داخل...

من یادم اومد سالها پیش از یکی مدارس پایین شهر به مدیرعامل شرکت درخواست داده بودند که کامپیوترهای از رده خارج شرکت را بدید به مدرسه برا بچه ها...

مدیرعامل مخالفت کرد

و تا ساااالها یک طبقه ساختمان ما انبار کیس ها و مانیتورهای بی مصرف بود!

بجز این، دوتا کارمند تو این انبار بود به غایت مهربان، مودب، کار راه بنداز و رفیق! آدم واقعا احساس شرمندگی میکرد تو خودش که اگه انسان اینه، اینهمه صدیق و یکرو و صاف و مثبت، ماها چه جونورهایی هستیم!

واقعا من با اینهمه نور درون و صفای باطن که شماها ازش مطلعید بیشک، احساس شرمندگی داشتم از مواجهه با اون انسان! خیلی عالی بودند...