رفتیم پارک، راه رفتیم یکم
زیاد نموندیم، سرد شد، باد زیاد میومد...
ملت تکی یا دو نفری، اغلب با یک سگ و.گاهی بیشتر، پیاده روی و بازی میکردند. به ندرت هم کسی زاییده بود...
یک بخشهایی زیادی، حس مرگ داشت برای من! حس پایان. رسیدن. نشستن و خالی بودن. تصور کن نیمکت بزرگ و خالی ای زیر دالانی از درختان بلند، تمام جا برگهایش نارنجی رنگ، هیچ جنبنده ای هم اون حوالی نیست. واقعا انگار دیگه ادم رسیده به مقصد...
خیلی زود خسته میشدم. بارها بین راه نشستیم، به درخواست من. یاد مادر بزرگم بودم، همیشه به زوری مینشست و پا میشد و میگفت خدایا ایمونُم بده! نمیدونم منظورش بود امان بهش بده یا ایمان. یحتمل ایمان. فکر میکرد اگه با ایمان بمیره اونهمه تند زبانی و عروس آزاری که کرده بی تاوان میمونه...
بهرحال منم بارها دلم میخواست این جمله را بگم و جای اون یکی آبجی خالی بود چون با اون از این هره کره کردنها داریم، این یکی یا نمیدونه عقبه ماجرا چیه یا ناراحت میشه که چرا منفی ام...
بهرحال...
به نظرم میاد انسان جامعه غربی به پوچی رسیده است. نگاه میکنم، هیچکس هیچ دغدغه ای نداره. بومی ها را میگم نه ایرانی های مهاجری که تاب و توانشونو تو سالها قبل خرج کرده اند و الان بعد از سی چهل سال، تازه سر خط ایستاده اند درگیر آموختن زبان و باز کردن حساب توی بانک و نمیدونم اجاره کردن خونه و پیدا کردن ماشین قیمت مناسب...
دغدغه اینها،کافی بعد از ظهر است، مسافرت تابستان، مدرسه بردن سگشون یا نهاااایتش، اینکه فصل دوم رمانی که میخونند، چه حوادثی را در بر داره...
عجیب هنگ کرده ام بین شرق و غرب...
ما و اینها...