دیروز که از مدرسه می اومدم در یکی از پاساژهای نزدیک امیر خان همسایه ام را دیدم. با گوشی حرف می زد دیگه سری تکون دادیم و من رفتم که مولینت بخرم. زنگ زد، بهش گفتم فلان جا هستم و اومد و تو گوشی اش مدل را زد و سرچ کرد و دید جایی ارزونتر نمی فروشند. فکر کردم اونم خرید داره گفتم بخر تا بریم، دیدم می گه من تازه اومده ام برم بشینم تو این کافه کناری.
اینجا، رسم است. ملت می رن کافه یک چیزی، ولو به کمی یک کافی سفارش می دن و اغلب تا هر موقع بخوان می شینند به کارهاشون می رسند. این بزرگوار هم چندی قبل یک لپ تاب خرید که باطری اش چند ساعت دوام بیاره مخصوص اینکه بره تو کافه بشینه و کار کنه.
درک می کنم وقتی نه استاد مشخصی داری نه قرارداد یا بورسیه ای و خلاصه مستمع آزاد هستی، چه احساس بی هویت بودنی می کنی. اینه که ولو ماشین قهوه ساز خریده باشی و دو تا قهوه جوش داشته باشی بازم بلند می شی می ری قهوه از مغازه می خری که تو جمع یا کنار جمع بشینی و باطری روحت یکم شارژ بشه از محیط...
شبیه همین دلایل باعث شد من با اینکه بارون تندی میومد صبح رفتم مدرسه. با کفش و شلوار بارونی. راننده اتوبوس یک جوری نگاهم کرد. پیدا بود هیچکس اونهمه تو این فصل جدی نمی گیره ماجرا را. چقدر هم گرم بودند کفشها! دفعه دوم بود که این غلط را کرده بودم! بازم شکر خدا سرد شد و تمام روز بارون اومد و یادم رفت از نامناسب بودن کفش...