خووووب، اما بعد!

آقا خیلی باحال بود!

لباسهامو پهن کردم و بعدش رفتم دوش گرفتم، توی حمام به گوشی مفلوکم فکر می کردم، یک ایده ای به ذهنم رسید. قبلا گفته بودم که دکمه روشن خاموش کردنش افتاد و چند شب قبل بعد از اینکه خاموش شد یک تکه دایره دو سه میلی متری هم از تتمه دکمه مزبور افتاد و زیرش یک چیزهایی شبیه مدار دیده می شد دیگه. فکر کردم نکه اون تکه دایروی یک رسانا بوده که این مدارها را به هم وصل می کرده است؟!! چه حیف که انداختمش و زارتی فرداش هم اتاقمو تمیز کردند و از کف رفت! دیگه بیرون که اومدم یکم کاغذ آلومینم از شکلات سوا کردم و تا زدم و تپوندم به سوراخ مزبور و،

بامممممممب!

لگد زد!

شوک موقع روشن شدن!!!

دیگه بالا اومد و خلاصه یک عاااااااالمه از همه دنیا پیام داشتم که یکساعتی شد همه را نگاه کردم و جواب دادم وکل کل کردم و شد الان.

نکته ماجرا الان اینه که عین این موادی ها، همیشه دیگه باید یک تکه آلومینیم دنبالم باشه بتپونم به سوراخش!

بعید است بشه همچون چیز ریزه ای را پیدا کرد براش. وانگهی، بد هم نیست! بههههههترین قفل گوشی الان رو گوشی من است و عمرا به ذهن کسی برسه که باید کجاشو چه بکنه که روشن بشه!

نه؟

می گن احتیاج مااااادر اختراع است، اینم خلاصه شاهدش.