ظهر رفتم ناهار گرم کنم، ماکروویو را نبود.

یک شازده ای اونجا بود، پرسیدم کوش؟ گفت دزدیدنش!

بعد توضیح داد که دیشب پنجره باز بوده یکی اومده کتری برقی و ماکروویو و توستر را برده است!

حالا دیشب، دوازده و نیم بود شاید، من رفتم ظرف بشورم همین بزرگوار نشسته بود اونجا فیلم نگاه می کرد! می خوام بگم تو اون ساعت طبعا نفر آخر خود این بوده است. بهش گفتم ولی دیشب ما اینجا بودیم همه وسایل بودند. گفت آره بودند!

خلاصه که اینم بگم که در جریان باشید همه جا کرم و انگل هست. شایدم مجبور است طرف. می بینم آدمهای کارتن خواب را توی شهر. زیاد نیستند ولی نمی دونم چرا اینها با اینهمه تلاششون برای توریستی نگه داشتن شهر، جمع نمی کنند این حضرات را. نمی شه خب لابد.

مهم نیست بهرحال. حالا عجالتا تا یک مدتی چیز نداریم ما. ماکروویو و تستر و الخ.

دز سوم واکسن دیفتری را امروز زدم. بهم گفت نوبت بعدی واکسن بیست سال دیگه است. شکر خدا زبان بلد نبودم چون اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که با خنده و لودگی بهش بگم اووووووه تا اون موقع کی مرده کی زنده است! بعد که یکم گذشت و یکم حرف زد، فهمیدم اونم هم سن من است!!! اصلا بهش نمیومد. شایدم من خودمو نمی بینم. یک پیرزنی بود، خیلی مسن می زد. یک دمپایی جلو بسته صورتی داشت، یک زیرشلواری که انگار باهاش از تو تخت در اومده بود و یک مانتوی سفید. یعنی اول که دیدمش نهاااااایت می تونستم فکر کنم خدمه است. ولی پرستار بود!! گفت دیگه حال اینه درس بخونه نداره و از امتحان دادن بدش می اد. گویا پونزده سال قبل از دانشگاه بیرون اومده است و اینقدر که منزجر بود دیگه عمرا برگرده دانشگاه. به طبع سوادش هم به قدیم می خورد. نمی تونست نه با موبایل من نه با موبایل خودش کار کنه! به زحمت! چیزی بازم شبیه به خودم!!