چه گرفتاری شدیم به قران.

(چس ناله را شروع می کند...)

من امروز رفتم مدرسه، شب قبل عدسی درست کردم، با چه سلام و صلواتی ناهار بردم که نریزه تو کیفم! حالا این بماند...

حوالی نه و نیم خانوم چی را تو اتاقش گیر آوردم که گزارش که فرستادم را خوندی؟ کی حرف بزنیم. دیگه گفت بشین و نشستیم و یکم لات و ایلات بافت که همه اشتباهی بود. نهایت فایل داده ها را رو لپ تاب براش باز کردم و موس را دادم دستش، تو اکسل، نشست هر گرافی که من کشیده بودم را دوباره کشید، ته کار بعد از دو ساعت تازه فهمید چی به چیه. می شه گفت همه اون توضیحات اولش هم پرت بود!

بعد به سادگی می گه خب عیب نداره علم ذره ذره جمع می شه حالا می تونیم آزمایش جدیدی که فلانی می کنه را دنبال کنیم، یا تو لیسبون آزمایش فلان انجام بدیم! این یعنی الان که یک ماه است من بهش گفته ام من داده ندارم و داره کارم طول می کشه، تازه امروز می گه فلان خواهیم کرد!! من واقعا نگرانم با این وضع! سر هرچی می رم بهش ثابت می کنم به درد نمی خورده بعد عوض می کنه قضیه را و آخر کار خب من چیزی برای ارائه ندارم! دارم؟!؟

نمی دونم چه کنم با این. واقعا احساس می کنم گرفتار شده ام برای بار دوم، و اینبار چون آدم خوبی است، نمی تونم و نمی خوام وضعیتش را به خیش بکشم. منتهی، چه کنم؟!!

بگذریم.

اغلب تنها کسی که ناهار می بره مدرسه تو اون طبقه منم. امروز رفتم ناهارمو گرم کنم، فکر کن عدسی، با تکه های نگینی هویج و سیب زمین، ترجیح می دادم کسی نباشه مثل هر روز که به شکل و بوی غذای من ایرادی نگیره ییهو تو ذهن خودش منتهی، از شانس من سه نفر دیگه غذا گذاشته بودند تو یخچال که یکیشون ژولی دماغ، اول کار اومد گرم کرد ناهارشو و رفت، سه تاشون آخر کار رسیدند، یکی بعد تر اومد، خلاصه یک فاجعه ای که نگو.

البته بگم، فوق العاده خوشمزه بود ناهارم منتهی، خر چه داند قیمت نقل و نبات!

یک چیزی فقط خجالت زده ام کرد راستش. اینها همه دختر بودند و طبق رسم پرتغالی ها یک دستمال تمیز پنجاه در پنجاه مثل سفره همه پهن می کنند جلوشون و غذاشونو می ذارند روی اون. خیلی قشنگه، خیلی کار با معنی ای هست، ولی خب، فکر می کنم من هیچوقت انجامش ندم. امسال تازه تونستم از انگلیس برا خودم سفره بیارم! سفره آبجی را نصف کردیم ، یک سوم دو سوم در اصل، من آوردمش کوچیکه را. خییییییییلی به کار میاد خدایی.

بگذریم. اینو بگم براتون.

صبح سوار اتوبوس واحد شدم، مملو از آدم بود. تعجب کردم چون تقریبا مشخص است که اول صبح تو هر سرویسی کی داره می ره سر کار یا بچه می بره مدرسه و الخ. از جمله همون خانومه و دختربچه اش که قشنگ گریه می کرد امروز داشتند می رفتند سمت مدرسه بچه ها، لابد. دخترک چشماش برق می زد و شادمانی از وجودش می ریخت، چقدر خوشحال کننده است دیدن این انرژی های ناب اونم اول صبح...

بهرحال، چند ایستگاه رفت و بالاخره یک صندلی خالی شد رفتم نشستم. اینجا رسم است که ملتی که قراره است یک ایستگاه پیاده بشن، قبل از رسیدن اتوبوس بلند می شن می رن دم در تجمع می کنند. هنوز به ایستگاه نرسیده بودند که اتوبوس اعلام کرد و دیدم یکی یکی بلند شدند مسافرها. پیدا بود غریبه اند چون کسی محلی باشه می دونه از جایی که تو بلند گو اسم ایستگاه را گفت تا برسه به ایستگاه کلی راه است اون تکه از بس چراغ قرمز و ترافیک بهش می خوره.منتهی اینها غریبه بودند بلند شدند و رفتند سمت در. همه کوله های مفصل مسافرتی مثل کوله کوه رو کولشون بود و شلوارکی بودند. دختر های جوون و دو تا هم مرد. رو کوله یکی، یک کاور عجیب دیدم. داشتم فکر می کردم اینو گذاشته که بارون اگه اومد نره تو کوله اش لابد. نگاه نفر بعدی کردم، دیدم اون یک زیرپیرهن مردونه است!! با سنجاق قفلی وصلش کرده بود به روی کوله! برگشتم به اولی، این یک دامن زنونه بودم! دامن چی بود! انگار بگی اینها لباس شسته بودند و برای اینکه خشک بشه یا خیس خیس تو کوله نذارند با سنجاق قفلی به بیرون کوله آویخته بودند. بقیه را واکاوی کردم، آقاهه یک شورت آویزون کرده بود! آبی تیره، نسبتا نیمدار. دخترها، انواع جوراب تا شورت های رنگی رنگی به کوله هاشون گره کرده بودند یا لای بند و یراق کوله گیر انداخته بودند و خلاصه مجموعه ای بند رخت روان را می شد دید دم صبح!!

اینجا، طرف لنگ لختش که پیداست که هیچ، شورتشو هم زده سر بیرق می چرخونه و کسی به کسی نیست و فسادی نیست و اختلاسی رخ نمی ده و عرش خدا سر جاشه، اونجا، دختری با اونهمه شال و مانتو و پوشش را می کشند، بعد می گن ساپورت پاش بود، کشتیمش که نره جهنم بخاطر ساپورتی که پاشه!

عق به اینهمه کثافت این دین و این حکومت! عق!