عجب...

عجب...

بازم به بیژن عبدالکریمی گوش دادم.

عجب!

مرد حسابی!

عجب!

جامعه شناس و فیلسوفی که عمممممق مشکلات را از زمان عبّاس میرزا چنان برات می شکافه که می گی خب باشه فهمیدم کامل، می گه از شبکه های اجتماعی دور بودم، بعد بعنوان یک بشر، الان که شنیده که یک نفر (اقلا) کشته شده، حتی نمی تونه بین مهملاتش دو جمله هم تسلیت بگه!

پرسش کننده ها ازش، یک مشت قلچماق با ادعای فهم بالا، با سوالات کلفت، مثلا! یک جوری طرف را تو کنج اتاق و تو زاویه میز جا داده بودند که بیشتر شبیه بازجویی بود. هرچه بود، باید گفت برید جمع کنید خودتونو... جامعه نه فلسفه می خواد نه روشن فکر نه سگ نه سوته! همینکه جامعه بتونه حاکم را شفاف ببینه و جایی که میل شخصی و نفع شخصی اش شد تو گوشش بزنه و بیارتش پایین، همه چیز درست می شه به نظرم. شما هم برو آجرهاشو از اول بچین تا صاف بشه، به قول خانوم سپهری.

نه که همه حرفهاش اعترافات اونوری پسند باشه ها، نه. منتهی... یک گاهی ملت همچین تا خرتناق می شاشند به خودشون که روی کفشهای برّاق و خوشگلشونو هم می پوشونه!

گفتم کفش،

امروز کفشم درید! (اینها مال دیروز چهارشنبه است ها! گذاشتم جا بیفته بعد بدم بخونید!)

صبح، کلی خیر و شر کردم بالاخره خودمو راضی کردم شش صبح تاریک روشن بلند بشم برم ورزش. رفتم، دویدم، نرمش کردم، برگشتم، دوش گرفتم بازم یکم خوابیدم، بعد هم رفتم مدرسه. تو مدرسه می بینم دوخت کنار کفشم باز شده از هم. دیگه تا برگشتم شد اندازه یک غار! کفش کاترپیلار بود. پارسال که رفته بودم خونه خواهرم، در اوج فقر و فاقه، ایشون برام خرید.

خیلی بد بود، فکر کن وسط تابستون، من یک کفش ساق بلند پام بود. خیلی وحشتناک بود، گرم بود، مدتها بخاطر اینکه دیوانه می شدم با اون کفش، از بیرون رفتن و قدم زدم طفره می رفتم. نمی گفتم. نمی خواستم بگم. سختم بود.

اون زمان قرار شد بریم کفش بخریم و می دونستم می خواد منو کجا ببره، هیچ دلم نمی خواست برم. تو مرکز شهرشون یک چندتایی فروشگاه بزرگ هست که همه چیزی می فروشه یک جورهایی عین حراجی های خودمون، همونقدر بی کلاس و مسخره. از مارکهای مختلف میاره بعد آدمهای مختلف توش می لوله باید لای کفشها لای لباسها بگردی بگردی چیز خوب هم پیدا می شه منتهی،

منتهی موضوع اینه که من لذت نمی برم از این مدل خرید. اینکه فلان چیز را نیم بها خریدم بهم اونقدر لذت نمی ده که بدونم از یک جای باکلاس و با یک خاطره خوب خریدمش، ولو گرون. خود اینها که انلگیس زیست کرده و می کنند ولی اون شکلی اند. شاید چون با دانشجویی و بی پولی زندگی را شروع می کنند و خیلی دشوار است، راه و روالی را که یاد می گیرند برای بقا، بعدها هم ادامه می دن. خیلی زشت است. باور کنید این سری روز اول که رفتم رسیدم تولد یکی از حضرات بود. یک خانوم. تو یک پارکی رفتیم و کیک و غذا آوردند و چهارخانواده دور هم بودیم. فکر می کنید کادوی تولد چی بود؟ یک پالتوی زمستونه!! منتهی چون وسط تابستون تخفیف خورده بود این سه تای دیگه دنگ گذاشته بودند و برای طرف تو ظل گرما، کادوی تولد، پالتو خریده بودند!!! این کارها مسخره است. چندش است. خدا ر حمت کنه بابای هرکسی را که فوت کرده منتهی یک زمانی که خواستگاری می رفتم یک لحظه به این نتیجه رسیدم که دیگه نباید خونه کسی برم که به یتیمی بزرگ شده! باعث و بانی این تصمیم یک خانومی بود که حس کردم بخاطر گذشته سختی که داشته، خو و طبعش عوض شده. جسارت نباشه به کسی برای اینکه منظور را برسونم، فرض کنید کسی خلق و خوی اش گدا شده باشه. زمانی که تر و تازه بوده به جور و جبر روزگار اون شکلی بار اومده و حالا از این به بعد، تو می خوای چه کار کنی با طرف؟! هر روز حرص بخوری؟! بعد اذیت بشی و اذیتش کنی؟ خب بذار یکی دیگه که تناسب بیشتری باهاش داره بره باهاش همراه بشه.

کجا بودیم؟

آهان. کفش. خلاصه که کفشم رادوست نداشتم. اون روز قبل اینکه بریم فروشگاه و بین کفشهای مسخره ای که تقریبا رو هم دپو شده یک جفت خوب پیدا کنیم، تو اینترنت کفش کاترپیلار سرچ کردم، چون قبلا جنس خوب ازش خریده بودم، بعد هم یکی برداشتم. از همون موقع که آورد راستش به اندازه عکسش جلب توجه نکرد منتهی،...

شصت و پنج پوند، حدود چهارده یا پونزده ماه قبل. تمام این مدت پام بود. از داخل، انگشت شصتم داشت رویه کفش را پاره می کرد دیگه. تا امروز که خب، به فنا رفت. کنارش باز شد.

-----------------

امروز شد. پنج شنبه. با اینکه دیشب کلی الویه درست کردم، اما صبح دلم نکشید برم مدرسه. گفتم از خونه کار می کنم و خدایی هم خیلی باحال بود چیز قشنگی را کشف کردم تو داده ها.

یکم که کار کردم رفتم دوش گرفتم. هنوز لخت و عور نشسته بودم چیز میز به خودم می مالیدم، در زدند. دیگه بدّو لباس پوشیدم باز کردم می بینم اومده پرده ها را ببره بشوره. دیگه راه دادم و اومدم پرده ها را آورد پایین و پنجره و تراس را برام شست و دیگه بعد از ظهر هم آورد آویزونشون کرد. ماست هایی که به پرده ریخته بود نم کشیده بود و عین آدامس جمع شده بود. با دست برشون داشتم! گفتم این چه شستنی بود! بعدش این چه ماستی بود لامصب که تو ماشین لباسشویی از پارچه شسته نشده! نوشتم براتون؟ یک قوطی ماست خریدم، درش پلمپ بود. گذاشتم تو آفتاب که ترش بشه. همونطور در بسته. کم کم باد کرد و باد کردم و نهایت ترکید تا بیست سانتی زیر سقف همه چیز را ماستی کرد! خیلی باحال بود. الان یک ماهی هست که خودم ماست درست می کنم و چه عالی می شه! جاتون خالی به مولا.

بگذریم. حدود پنج عصر پا شدم گفتم برم کفش بخرم. شال و کلاه کردم. خیلی بهم مزه داد وقتی پیرهنمو پوشیدم بوی عطر می داد. دوست داشته ام همیشه اینطوری باشه لباسهام. دیگه زدم به راه و رفتم یک مرکز خرید بزرگ، مثلا.

تمام کفش فروشی هاشو چرخیدم. الان که برگشته ام ولی، هیچ کفشی نخریده ام. نمی دونم چرا نمی تونم انتخاب کنم. یک خوی کثافت کمال گرایی رد من هست که نمی ذاره زندگی کنم. داشتم فکر می کردم اگه یکی بود می زد تو سرم یکی برام انتخاب می کرد چه راحت بر می داشتم و استفاده می کردم ها. تو ازدواج هم همین بودم به نظرم. باید یکی گوشمو می گرفت می زد پس کله ام یک زن می داد به من! زیادی بهم احترام گذاشتند، شدم این! یالغوز! بذارید تا یادم نرفته اینم بگم، دیروز عصری نشسته بودم دنبال کارم پیام اومد. مریم جون بود. همون دختر تهرانی با اصالت کردی که چند ماه قبل دیدمش و مثل همه تهرانی ها صرفا منفعتش که ایجاب کنه با آدم تماس می گیره. می خواست حرف بزنه. افسرده شده. اخبار ناخوش و قطع ارتباط با خانواده بهش فشار آورده است. داشت می گفت دلم یک بغل گرم می خواد. بهش گفتم میخوای بیای اینجا؟ گفت نه. گفتم بیام اونجا؟ گفت نه ما به درد هم نمی خوریم. داشتم فکر می کردم خب گوساله! گاو! الاغ! این درد بی درمانت چی هست که اینجور سرگشته دواش هستی؟ خب اگه من به دردت نمی خورم بین اینهمه آدم و دوست وآشنا چرا زنگ من زده ای؟ الان دقیقا انتظار داری من چکار کنم؟ چی بگم؟

می فهمم ها. باید حرف نمی زدم. فقط گوش می دادم و گاهی هومّی می کردم که بدونه دارم گوش می دم. منتهی، چرا؟! مگه من تنهایی نمی کشم؟ کسی حاضر است جواب سلامم را بده حتی؟!!

می دونستم دوست داره فقط حرف بزنه، منم هی وسطش حرف زدم. دید نمی تونه با من خودشو ارضا کنه، جمع کرد و رفت!

بچه کونی! همه را برق می گیره ما را چراغ موشی! به یکی رفقا داشتم می گفتم من تا اصفهان بودم با اون همه مادینه همکار، یک نفرشون یک چیزی دست ما نداد، تازه بعدا فهمیدم به هر تازه واردی هم هشدار می دن که اگه به فلانی نزدیک شدی می کنتت! واقعا اینجور بوده ها. خدا ازشون نگذره. این رفیقم تهرانی بود. گفت ولی من هرکیو هر بار می کنم دفعه بعد رفیقشو هم میاره دوتایی می شن!!

گفتم خب، نه هم باید بگم تو چاه بیفته بخت خواب؟!

بگذریم. بحث کفش بود. از آدیداس خوشم نمیاد. اسکچرز هم دوست ندارم ولی پا کردم و یکم اندازه ها و راحتی اش را تست کردم. دو سه تا مارک شناس و ناشناس دیگه را هم. نمی دونم چی می خوام که اینها هیچکدوم به دلم ننشست. اکو، لاکوست، آندرآرمور، فیلا. دلم نخواست.

اینها برندهایی هستند که برای طبقات متوسط و بلکه ضعیف جامعه تولید می کنند. هدفدار و عمدا، برای قشری خاص تولید می کنند با قدرت خرید مشخص. من بالاتر می خوام. یکی بود بدک نبود، منتهی تو قسمت پاشنه اش یک عالمه عقبه داشت. باور کنید قیمت ها رانگاه نمی کردم، ولی به دلم نچسبید. یکی بود که فقط اونو بخاطر قیمتش پا نکردم، 275 یورو بود. خدایی دیگه اون خیلی بود. کفش را از چهل یورو قیمت معمول، و در حالت حراج از 25 یورو می شه خرید. بعد بری یک کفش بخری به 275 یورو، یکم زور است گرچه، اگه به دلم می نشست والله حرفی نداشتم!

نشد.

چطور تا اینجا زنده مونده ایم ما؟