خووب، ما برگشتیم.
تجمعی بود، حدود دویست نفر. شمردم ها! یعنی یک میدان در اختیار حضرات گذاشته بودند و تعداد نسبتا کمی آدم در یک گوشه اش جمع بودیم. یکی به ذهنش رسید که دایره اتحاد بزنیم. بعد، تمام میدان را تنگ هم تونستیم محاصره کنیم و قشنگ شد ماجرا.
به انواااااااع لوازم، ازمون عکس و فیلم گرفتند. یحتمل کارکنان سفارت. با دروبین تله به طول نیم متر، تا دوربین معمولی تا موبایل. چند نفری ماسک زده بودند از خانومها ولی بقیه خیلی عیان بودند و هیچ ابایی نداشتند که صورتی پنهان کنند. نه زن، نه مرد.
سرودهایی خوانده شد. همخوانی شد. با اینهمه به نظر میومد خیلی بلد نیستیم این سرودها را. بخصوص این جدیده که شروین خونده خیلی سخت است به نظرم منتهی، عجب جانوری است این زن! زنها قشنگ حفظ بودند همه اش را...
برخلاف تجمع قبلی، با اینکه میکروفون آزاد بود و هربار هرکی از هر سمتی خواست صداشو بلند کرد، ولی به انحراف کشیده نشده. اجتماع قبلی که من ازش مطلع نشدم گویا توسط جاسوسی از سفارت منحرف شده بوده. می گفتند طرف اومده وسط شعارها، مرگ بر اسرائیل سر داده است!! عین آب یخ روی همه حضّار! یا یکسری برگه بین همه توزیع کرده به زبان اینجا و تو اونها نوشته که مهسا به دلیل عارضه قلبی مرده است! واقعا آدمیزاد تا کجا می تونه یا خودش احمق بشه یا بقیه را احمق فرض کنه. با اینهمه، نکته ای بود این هم که آدم بی سواد، تو هر جمعی که بره، رفتنش با خودشه اما این که کی سوارش بشه، با بقیه! قطعا خیلی از ماها تسلطی به زبان اینها نداریم و قطعا اون اجتماع به نفع لاشخورها مصادره شده است. بخاطر همین هم گویا همه اونها که تو اون تجمع شرکت کرده بودند، این سری نیامده بودند، به گفته دوستان!
دیگه بعد از این هم قرار شد برای حضور در استادیوم و تماشای فوتبال و دادن شعار در استادیوم هماهنگ بشن که لابد صندلی ها نزدیک هم بهشون داده بشه. نمی دونم. اونو من نمی رم دیگه.
اجتماع که تمام شد، راه افتادم کف شهر. تنها. تقریبا همه کفش فروشی ها را سر زدم. یک کفش پسندیدم که از شانس من فقط شماره 41 را داشت و برای من کوچیک بود. قشنگ بود، دوستش داشتم منتهی، بقیه شعبه ها را هم سرچ کرد و نبود. صد یورو. دوست داشتمش، اگه اندازه ام می شد حتما می خریدم.
بهرحال.
سر خر را کج کردم و رفتم مغازه بنگلادشی ها. بالاخره پیدا کردم یک مغازه چرک و چنبل را. خرما خریدم ازش، لپه و زیره سبز. بازم خوبه اینها هستند. ولی دوست نداشتم مغازه را. بوی قصابی می اومد از انتهاش. گوشت حلال و الخ...
همین.
مایارا دو هفته می ره برزیل. امروز آخرین سری را خدمتشون هستیم و بعدش دو هفته من به گلهاش تو تراس رسیدگی خواهم کرد. البته عصر داشت کار می کرد نمی دونم سیستم آبیاری براشون راه انداخت ای چه کرد ولی سپرده به من.