اغلب کارهام که خوب پیش نمی ره آشفته می شم، بعد این آشفتگی تو خوابم هویدا می شه.
ظهر، خواب می دیدم خلاف جهت دارم رانندگی می کنم، نور آفتاب تو چشمم بود و از حاشیه بین خط ممتد و شونه خاکی، مسیری سربالایی را از زیرگذری توی پیچ داشتم رد می کردم، با ماشینهایی که از رو به رو میومد. یک جایی هم بخاطر سرعت زیادم تو این پیچ کوفتی نتونستم کنترل کنم و رفتم کوبیدم از اون سمت جاده افتادم بیرون. ماشینم که یک وانت بار بود اول، داغون شد. من توش بودم با همسایه اسبقم، شهرضا! گویا ماشین مال اون بود!! بهم گفت می تونی بفروشی ماشین را. قراضه منظورش بود. فکر کردم چندتا عکس بگیرم که بتونم ارائه کنم برای فروشش. وقتی داشتم عکس میگرفتم، ماشین، یک خاور شده بوده! سالم بود، سرپا بود، چپه نشده بود! فقط یک سمتش را جک زده بودند زیرش نمی دونم چرا، صاف ایستاده بود ماشین! عکس گرفتم، دوربین تصادفی با گرفتن آخرین عکس از هم پاشید! بعد کنار جاده منتظر که یکی سوارمون کنه برسونتمون. دیگه من بودم با یک عده دیگه ای! بعد انگار تفریحی شد ماجرا و از یک کوهی سرپایین رفتیم تا برسیم لب آب. خیلی خطرناک بود و من خیلی می ترسیدم. یک جایی سیمهایی را می گرفتند می رفتند چند قدم جلوتر سوار یک چیزی مثل تله کابین می شدند. نمی دونستم کدوم سیم را بگیرم. یکی را گرفتم و یکم باهاش رفتم جلو از یکی سوال کردم اون سر یک سیم دیگه را داد دستم و من همینکه اونو گرفتم وییییییژی پاندولی رفتم زیم پل! اونجا بازم آدم بود و نمی دونم کدومشون که منو می شناخت گفت ما جامون نشد و قایق الان رفت و ما به سرگردانی روز محشر، بلا تکلیف بودیم با خودمون. آب بود، موج بود. خیس بود نمی فهمم چرا اینهمه مغزم به هم ریخته است...
چندین روز دیگه برای کمک کردن به فالستو همکلاسی ام، برای انجام پاره ای کارهای کارگری و یدی، می رم انگلیس بازم. دانشگاه کمبریج دو هفته می مونیم. بلد نیستم این سفرها را. با هم میریم؟ نمی دونم. هرکی با خودش می ره؟ نمی دونم. اونجا با هم یک جا باید باشیم؟ نمی دونم. کجا قراره بخوابیم، بمونیم، بخوریم... هیچی نمی دونم و طبق معمول از نادانسته ها و تاریکی ها به شدّت هراس دارم. خواهرم بهم می گه عین ریگ ته جوب می مونی! برجا موندن را تو چشمم می کنه. راست می گه. دلم نمی خواد ریسک کنم! نمی خوام جایی برم و کاری کنم که ندونمش از قبل. پیرشده ام. ترسو شده ام. چند شب قبل با این دختر مجاری حرف می زدم. رفته بود رستوران پنج ستاره برای کار. بهش گفته بودند باید سر میز خدمت کنی. وحشت کرده بود. می گفت بارها از خودم پرسیدم من اینجا چکار دارم می کنم! فقیر است. خیلی فقیر. اونم می ترسه. جوون است اما از ندانستن هاش از مکرر پرسیدن هاش خجالت می کشه. شرح که می داد می گفت باید همه چیز بدونی و من هیچی نمی دونم. می گفت این که رومیزی را از کدوم سمت پهن کنی تا بشقاب را از کدوم سمت مشتری بذاری تا از کجاش ور داری کی بذاری کی برداری همه قانون داره بماند، ازم سوالهایی می پرسیدند که من اصلا بلد نبودم. من داشتم فکر می کردم مثلا چی، ادامه داد مثلا این که چه شرابی با این غذا سفارش می دن! بعد، قبول کنید همه چیز را هم نمی شه تو کلاس آموخت. من فرق سرکه را با شراب نمی فهمم بعد فکر کن بلد باشم که تازه کدومش با کدومش مچ می شه. طبعا اون طفلک هم. منتهی،
تفاوت ها از اینجاهاست. بهش گفتم خب برنامه ات چیه؟ گفت فرم پر کرده ام و برای کریسمس دو هفته می رم فرانسه، تو دیزنی لند کار می کنم. بعدش می خوام برم نمی دونم کجا تو کجا کار کنم، یک جایی بود لای برفهای قطب شمال. می گفت اینجوری می تونم اسکی کردن یاد بگیرم! و پول کافی جمع کنم که نیوزلند و استرالیا را بگردم. از اون سفر که اومدم دست از بچه بازی بر می دارم و یک فکر جدی می کنم که دیگه باید چکار کنم...
خودتونو بذارید جای من و بگید به چی فکر می کردم من...