دافعه
چرا اینقدر دافعه دارم؟؟
تا جای ممکن، کسی رو صندلی خالی کنار من نمیشینه توی اتوبوس!
چرا؟؟
تمیزم، لباسم مرتبه، جمع و جورمیشینم، منتهی،
چرا؟
اتوبوس که ایستاد یک دختره دوان دوان خودشو رسوند بهش،
آشنا در اومد، سلام کردیم،
دو روز قبل عیداومده، بچه تهران، بی بهره از هر المان تحریک کننده و زنانه. تو مراسم عید که وضع لباس و حجاب و روحیه اش هم داغون بود و دل آدم میسوخت براش، الان خیلی بهتر شده در مقیاس خودش...
از کنار من رد شد نشست رو جفت صندلی پشت سرم که خالی بودند.
از وقتی نشست سرشو کرد تو گوشی اش، و خب، منم که یکم چرخیده بودم مثلا پشتم بهش نباشه، چیزی نگفتم. درحالی که خیلی چیزها را میشد برای بیمه، مالیات و کلا زندگی در اینجا بهش بگم!
جلوی خودمو گرفتم.
آنرا که بصارت نبود یوسف صدیق
جایی بفروشد که خریدار نباشد!
یک ایستگاه مانده، بهش گفتم من پیاده میشم که راه برم یکم،
پیاده شدم که حتی دویست متر مسیر مشترک را هم، خودمو به کسی تحمیل نکرده باشم...
آدم، باید شان خودشو حفظ کنه، با هر گوسفندی که نمیره پیاده روی!