نوار بهداشتی
بارونی بود،
یک چتر شکسته، جلیقه ضد آب منتهی آستین ها، جذذذذذاب آب!
چاره نبود. زدیم بیرون، به سمت خونه ژولیا...
یک زن جا افتاده، عالم، شاااد، اصلا نمیتونم وصفش کنم!
رییس یک ساختمان مهندسی است با حدود ده آزمایشگاه مجهز و مختلف که خودش راه انداخته بود، تک تک آدمها را از کارگر تا دانشجو و استاد به اسم میشناخت،، همه را میچرخوند و به همه انرژی میداد...
یک موقع باید فقط،این زن را توصیف کنم...
رفتیم در خونه اش، پسر بزرگ سال کنکوری مثلا، داشت. با هم هی رفتن و اومدن و دوتا دوچرخه دادن بهمون. اریاننننا ایتالیایی هم قبلا دوچرخه گرفته بود ازش، پنج نفری راه افتادیم تو خیابونهای کمبریج به پدال زدن، به سمت دانشگاه...
تجسمش حتی قشنگ بود، آدمی با اونهمه شغل و سمت و هوش، ماها را عین جوجه ریخته بود پشتش و رکاب میزد...
...
وقتی رسیدیم، کونم خیس بود! دوچرخه تو بارون بود و زین نم کشیده بود، من فقط روش را خشک کرده بودم...
برای اولین بار کلی دستمال توالت گذاشتم تو شورتم، نم کونمو بکشه! نوار بهداشتی ای که هر آینه از تو پاچه ام می افتاد...
😄
جالب بود امروز، هم. جاتون تهی...