از دیروز که قطار عوض کردم و یقین کردم دیگه میبره میرسونتم دست آبجی، فکرم که یکم آزاد شد، حس کردم چققققدر خسته ام! همین الان هم که سه ظهر است و میخواهم بخواهم لازم، از فرط خستگی رو به موتم. سرفه هم که دو هفته ای هست وبال ماست..
خواستم این بگم، سطح رضایت مندی ام از زندگی به حدی بالاست که حاضرم با لبخند، بمیرم الان! هیچی دیگه نمیخوام! خسته ام...
خوابم میاد،
قوزم خسته است حتی،
منتهی، شکایتی ندارم و بلکه کاملا راضبم ...
=------
مامانم زنگ زد،
میگه ازدواج کن!
آرامشم را ریخت به هم! یک چیزی میخواست بگه که نگفت و نگرانم که چی تو ذهنش است...
گفت بازم زنگ میزنه،
خب بگو زن حسابی، استخاره داره؟
لعنت به آدمیزاد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۱ ساعت 19:4 توسط مسیح
|