امروز هم نرفتم مدرسه. خونه کار می کردم. این کرونا کلا زندگی ملت را ریخت به هم! موندن خونه و گشاد بازی هم یکی از عواقبش هست...

عرض کنم که، چند روز قبل نوشتم، در واقع تکرار کردم چیزی که خونده بودم را که کشورهای دیگه این دو ماه جیک نزدند و حمایت نکردند چون وضع فعلی براشون بهترین گزینه است. امروز، داشتم فکر می کردم که خب مرد حسابی، چرا نقیض این درست نباشه؟ شما تصور کن یک حکومتی هست به اسم جمهوری، یکی اسرائیل. اینها به هر تقدیر سرانشون برای هم شاخ و شونه می کشند و تاریخ محو شدن از روزگار تعیین می کنند. منتهی یک سمت، سیستم سالمی داره، به متخصص هاش بها می ده، ارزشهای نهادینه شده ای داره، بی سر و صدا یا کم سر و صدا کار می کنه جوری که بعد از ده بیست سال تو آجر های فلان مقر موشکی و نمی دونم اتمی دشمنش هم مواد منفجره جاساز کرده و به قول خودش افرادش می تونند بوی خمیر ریشی که فخری زاده به کیرش می زنه تا شیو کنه را هم استشمام کنند، و سایر برتری هایی که فقط ادعا نبوده و قشنگ اثبات کرده خیلی هاش را، یک سمت هم برعکس به عربده کشی و راندن تخصص و تکیه بر شعار و عرّاکی رو آورده که فصل خرمن هیچ گهی نمی تونه بخوره! خب، حالا به نظر شما اون اسرائیل یا هر دشمن عاقل دیگه ای، به نظرتون نمی تونه با شناخت دقیقی که از وضع مردم داره، یک حرکت به این تمیزی را کلنگ بزنه و پیش ببره؟ لازم هم نیست الان حرفی بزنه و کار خودش را سخت کنه. ساکت نشسته و به دومینویی که تلنگرشو زده نگاه می کنه و لابد، پشت پسله ها هم کار خودش را داره می کنه! می خوام بگم با اینکه این نقل داستان خیلی مایوس کننده به نظر می رسه منتهی بذارید مثبت باشیم و بگیم خب اگه اینه، اگه علی ساربون است، می دونه شتر را کجا بخوابونه و اگه اینها پشت ماجرا بوده اند که قطعا به سرانجام هم می رسونند اونو! نه با توپ و تانک و عربده و الخ، با همین روند نرمی که بلدند. با استاکس نت! با خودمون! به نظر شما بعید است؟

به نظرم فرضیه پرتی نرسید. خدا می دونه...

بگذریم.

دیشب فلافل درست کردم. نمی دونم چی کم ریختم که شد عین چوب! فقط نخود چرخ کردم با تخم مرغ نرمش کردم و تامام! سیب زمینی می خواست فکر کنم! یادم رفت. امشب چندتاشو گذاشتم با بخار برنج نرم شد یکم خوردم!!

برا فردا هم کوکوی سیب زمینی درست کردم. باید برم مدرسه دیگه. باید برم پیش مارتا، چندتا فرم امضا کنم گویا، که پول بلیط هواپیمایی که رفتم کمبریج را بهم پس بدن. چقدر هم بدم میاد از کار اداری!

دم صبح، ماست دم کردم! می دونم باید بگم مایه کردم. شیر مایه زدم. منتهی دلم می خواد بگم ماست دم کردم! الانم لای بغچه است که عمل بیاد قشنگ. قبل سفر ماستم خوشمزه شده بود منتهی یکمش کپک زد یکمش یخ کش شد و باید از نو شروع کنم.

به فلفل دلمه ای هام هم دوا زدم امروز. لامصب این مایارا چنان سر دبه آب را باز کرده بود تو گلدونها که طشت ها تا لب پر از آب بود و گلها گندیده بود تقریبا. فلفل ها زهکشی داشت و ته گلدونش سوراخ بود منتهی، فلفل قلمی را سرما زده بود، دلمه ای را شته! دلمه ای را آوردم کنار شوفاژ، همینکه گرم شد دیدم شته های سبز و بچه های سفید رنگشون شروع کردند رژه رفتن. دیگه رفتم یک سوسک کش تو آشپزخونه پیدا کردم آوردم حمومشون کردم گلها را! می خواستم برم بخرم، گفتم بزار از این تست کنم اول. به نظر میاد کار کرده باشه.

دیگه چی؟

آها، دو سه تا بلیط بخت آزمایی بدهکار بودم کادوی تولد رفقا، امروز یکی اش را خریدم. یک ارزونش را هم برای خودم خریدم از اینها که خراشش می دی. می خواستم یاد بگیرم چطوری بازی می کنند. یکم برام توضیح داد طرف منتهی مشتری رسید بهش و نشد تا تهشو بفهمم. با اینهمه، فهمیدم کمابیش چی به کجاست. جالب بود اینم. نمی دونم هدف این مسابقه ها اینجا دوشیدن مردم است یا هدف تزریق شادمانی هم هست و لذا یک جوری طراحی می شن که بالاخره یک عده ای هم برنده بشن. تو ایستگاه مترو یک روز دیدم یک کارتن خوابی کلی برنده شد. کارتهای زیادی داشت یکی اش را که داد حدود چهل یورو پول گرفت و دو سه تا کارت تازه هم دادن بهش. جالب بود. اول صبح کلی کاسب شد. انگار کارش این بود! ذوق و بپر بپر نکرد. خیلی فکور گرفت و بررسی کرد و بده بستان کرد و گذاشت جیبش و رفت!

باید برای تولد خواهرم هم بخرم. اونم عقب افتاد هرچند، از امسال تاااااااااااااا سال دیگه که تولد طرف بشه، زمان هست برای کادوی تولد!

والله.

آبجی می گفت خاله زا بچه زاییده. با مامانم که حرف زدم گفت نمی دونم بچه اش یکماهه بود یا بیشتر، به ما نگفته بودند! شوهر خاله زا که تو مغازه پوشک می خره، به گوش مامانم می رسه و حدس می زنه که طرف زاییده و خلاصه می ره سر می زنه و کادو می بره. همین بود شاید که باعث شده بود مامانم ناراحت باشه و به من گیر بده که برو زن بگیر. دیده بچه خواهرش سر زندگی اش است و مشغول گه شستن از کون بچه، گفته من عقبم! آدمیزاد است دیگه، خر می شه! خودمو می گم...