مثال!
چس ناله می خوام بکنم.
پریروزها بیسکویت ساقه طلایی خریدم. بیسکویتی که قبلا می خریدم، هم افزایش قیمت دو برابری داشت، هم دیگه اون حال و هوای یکسال قبل را نمی داد. گفتم عوض کنم، بین یک دنیا گزینه، ساقه طلایی برداشتم. خیلی ارزونتر بود و خدایی مزه خاک اره هم نمی ده انگار.
بفرمایید ساقه طلایی با کافی امرکنو!
اصلا هول نکنید ها. کافی امریکنو یا کافی آمریکایی همون آب زیپو خودمون است! یک قاشق قهوه می ریزی رو صافی می ذاری سر لیوان رو سرش آب جوشه می ریزی و از زیرش یک آب نکبتی در میاد با اندکی عطر قهوه، به تلخی گوشت سگ. می خوری هی می گی به به!
والله.
نفهمیدم طعم و خوشی قهوه را هم. عین شراب. عین آبجو. گفتم براتون حکایت آبجو را؟ این مدت تو کمبریج هر رستوران و باری که رفتیم یک منوی نوشیدنی می آورد و بعدش یک عالمه اسم از انواع آبجو ها و مشروب ها و ملت کلی زیر و رو می کردند و نهایت یک اسمی می گفتند و طرف می نوشت و می رفت. من بی سواد هم همیشه خدا لیموناد سفارش دادم، همون شربت آبلیمو شکر خودمون! بعد که می آورد براشون، می دیدی جلوی هر کسی یک شیشه آبجو می ذاشت که به وفور تو سوپرمارکت ها دیده بودم، بعلاوه یک لیوان. و خب کل ماجرا همین بود! من فکر می کردم هی خدا الان لابد می ره یک جام براشون پر می کنه از مخلوط کارشناسی شده ای از چند نوشیدنی و آب میوه و الخ، دیدم نه! خبری نیست که نیست. خلاصه با خودم تصمیم گرفتم که وقتی برگشتم از مارک های مختلف آبجو بخرم بچشم ببینم این چیه بهرحال منم یک چیزی بلد باشم برای آینده که اگه رفتم یک جایی بگم برا منم فلان طعم را بیارید! سر همین ماجرا چند روز قبل یکی خریدم، خدایی اختلاف مزه داشت با قبلی ها منتهی، هنوزم طعم دلچسبی ندارند به مولا.
بگذریم.
در ادامه پست دو سه شب قبل که چس ناله فرمودم که ماها اینقدر هیچکس را نداریم که همراهمون ببریم خرید، که ناچار می شیم بیاریم به همدیگه نشون بدیم، الان امروز در حالی که دراز کش بودم تو تختخوابم و کلیپ های زبان اصلی نگاه می کردم،
(اینم باز از تصمیمات اخیر بوده که بجای فارسی، فیلم و کارتون و کلیپ خارجکی حالا یا انگلیسی یا پرتغالی گوش کنم و ببینم که بالاخره یکم زبانم بهتر بشه خیلی فاجعه بودم)
آره.
حالا الان یک رخ دیگری از تنهایی به چه بزرگی به چشمم اومد که ناچار شدم اونو ول کنم بیام از این براتون بگم. ماجرا اینه که آدمیزاد دوست داره وقتی چیز قشنگی می بینه، خنده دار، آموزنده، نکته دار، بهرحال هر چیزی را با کسی دیگه که می دونه اونم به اون موضوع علاقه داره به اشتراک بذاره. مثلا آبجی من از حیوانات و نبوغشون خیلی خوشش میاد و من هر بار چیزی می بینم، مخصوصا گربه ها خیلی وقتها پدرسوخته بازی هایی در می کنند، بی تردید می فرستم براش و متوجه می شم که خیلی هم از قضا دوست داشته. یا خود من از یک تیپ خاص خشونت خوشم میاد که اوشون برام می فرسته. حالا تشریحش که چه تیپی باشه بماند ولی یک چیزی که انعکاس خریت طرف همون لحظه بهش داده می شه، بعد جرح و زخم و مرگ هم نداشته باشه البته ها. اونجوری. بهرحال.
داشتم کلیپ می دیدم، خیلی دلم کشید با کسی به اشتراک بذارم، بعد فکر کردم خدایا، بفرستم برای کی؟! نه که نباشه ها، همه هستند، ولی تقریبا نود درصد دوستان بجز زبان شیوای فارسی و مادری (گاهی ترکی مثلا) بحمدالله و المنّه گشادی را به انتها رسانده و هیچ زبان دیگه ای بلد نیستند. اون بقیه که بلدند یک جورهایی چنان در لاک خودشون و زندگی و مشکلات و جامعه و کار فرو خزیده اند که آدم جرات نمی کنه احوالشونو هم بپرسه! عذاب وجدان می گیره که ای وای این الان وقتش تلف شد پیام منو خوند و دو سه خط هم برام نوشت. بعضی ها که ماشاالله بهشون کلا دیگه جواب نمی دن! از جمله این بعضی ها مثلا شمیم جون را شاید خیلی ها تون بشناسید که کلا نیستند. البته انتظاری هم نمی ره که کسی وقت برای من بذاره، کما اینکه خود من هم وقتی برای کسی نذاشته ام تا حالا، منتهی، خواستم بگم برهوت از کجا تا به کجاهاست. حالا بازم یک آدم حسابی ای مثل ایشون وقت نداشته باشه یا به هر صلاحدیدی پیامی نده، آدم بهش بر نمی خوره، یک گاهی طرف به تف نمی ارزه، بعد همه وقت و انرژی ای که گذاشته ای روش فقط برای آگاه کردنش بوده و واقعا از مصاحبتش لذتی هم حتی نصیبت نمی شده، بعد می بینی جواب نمی ده! این دیگه خیلی زور داره و همینه که می گم من به درد معلمی نمی خورم و واقعا معلم بودن خیلی دشوار است.
مثال:
خاله زا ام را نمی شناسید منتهی دیگه اینو عصری ریدم بهش رفت! دو سه هفته قبل براش نوشته بودم در چه حالی، داری کتک می خوری یا چماق دستته؟ از این خر مذهبی ها هستند که پیاده می رن کربلا و بعد که بر می گردند سعی می کنند هرکی مجرد بوده را به یک لحاف گرمی برسونند. شوهرش هم یک کاره ای است توی دستگاه بخاطر همینم چند باری حرفمون شده سر همین ماجرا ها. مثلا هر بار که می زاد، اسم کره خرش را می ذاره محمد. محمد یک چیزی حالا. همین دو سه هفته قبل که یکی دیگه از خاله زاده ها زاییده بود خواهرم برام نوشت محمد هشتم به دنیا اومد! به قرآن، شمردم می بینم خاله زاده ها هرچی می زان محمد خره می زان! تا شش هفت تاشو شمرده بودم، اینم هشتمی را ریده الان. با اینکه همه بهم می گن بحث نکن، اما من مرض دارم و هر از گاهی قشنگ قهوه ای اش می کنم. فکر می کنم اگه پرونده ای داشته باشم تو اون خراب شده برگ های زرینی ازش به قلم این فامیل خودمان نگاشته شده باشه که خب صد البته به تخممان!
آره خلاصه. عصری دیدم پیام را خونده و واکنش نداده، نوشتم براش وقت نداری، نت نداری، یا شعور؟! اقلا جواب سلامم را می دادی!
کونی!
خیلی عصبانی ام انگار. برگردم سر بحث.
کلیپ زبان خارجی می دیدم بعد دیدم من هیچکس را ندارم که بتونم این کلیپ را باهاش به اشتراک بذارم! و این تا فیها خالدون منو سوزاند!
البته که بعید می دونم عمق سوزشش را درک کنید شمایان. چون شما هم از همون طبقه کون گشاد تشریف دارید بی گمان!
اینو بعنوان پی نوشت به این پست اضافه کنم، خطاب به آدمهایی که سالهاست من منتظرم لا به لای مشکلات زندگی یک فضا و یک جایی هم برای حفظ دوستی ها باز کنند و نکرده و نمی کنند هم. برای اونها که سالها می گذره و همیشه فقط جواب پیام داده اند، و هیچوقت، مطلقا هیچوقت به خودشون زحمت نداده اند که اونها هم یکبار احوالی از من بپرسند. می خوام بهشون بگم دنیا همیشه یک جور نمونده و نمی مونه! یک زمانی دلتنگی چنان گلو ات را می گیره که با هیچ آب جوشه ای راهش باز نشه! اون زمانی که شاید به خودت بیای ببینی خب این چه رابطه یک سویه ای بود که تب که هیچ، حتی سر بر نگردوندم برای دیدن کسی که می مرد برام! برید پیش فعلا.
اگه من این معدود رابطه های این شکلی را همچنان محترم می شمارم خیلی اش به پاس گذشته هاست، خیلی ترش به پاس بزرگی اون آدم تو چشم خودم و همواره تلاش کرده ام متصل بمونم به آدمهای بزرگ، با شخصیت. منتهی عزیزان دلم، جایگاه آدمها دست خودشون هم هست! مراقبت می خواد! نه به سیم و زر کسی محتاجم نه به مراقبت.
ما تو ار حرمتی اگر داریم،
نه ز اندیشه ای است یا بیمی،
یا اگر خود تو گنج قارونی،
از تو داریم چشم بر سیمی،
ما خود از روی مردمی خواهیم،
که تو را می کنیم تعظیمی!
تامام.