خبر خوب، این که نمی دونم به چه دلیل، فردا تعطیل است!
اینننننننننقدر خوشحال شدم، ایننننننننقدر خوشحال شدم، که انتها نداره!
یک مدتی است، از بس فشار روم بوده حس لواشک دارم!!
البته هیچ پیشرفتی که قابل فروش باشه هم رخ نداده!
دیرتر از همیشه رفتم دانشگاه. عمدا، هم می خوام به ترافیک صبح و بچه مدرسه ای ها نخورم، هم اینکه تو آزمایشگاه یکی دو نفر باشند که اگه سوالی پیش اومد خیلی معطل نشم. من تو کار آزمایشگاهی نکرده کارم. گرچه از بعد از سفر کمبریج خیلی اعتماد به نفس خوبی پیدا کرده ام و فهمیده ام که باااااااااااااابا، خبری هم نیست. خدایی هم همینه تا وقتی نکرده ای فکر می کنی ای وای چه خبره! (حواست به من باشه دارم راجع به کار صحبت می کنم) ولی بعد که می کنی می گی عی! این بود!!
خلاصه
دارم فسنجون می پزم!! دیگه ایران رفتن که شد رویا، هرچند رویا هم که نبود کسی برای ما فسنجون نمی پخت! یادمه دانشگاهی بودم رفته بودیم بازدید از سد کرخه گمونم، اونجا اولین بار بود که ته چین خوردم!!! تازه، تا مدتها هم نمی دونستم که این لعبت اسم و مشخصات داره و شناسنامه دار است فکر می کردم ته دیگ بوده که حسب اتفاق کلفت شده :))
بگذریم. این روزها، یک گاهی به خودم فکر می کنم، دلم برای خودم می سوزه! دقیقا مثلا امروز عصر که هوا سرد شده بود و بارون هم نم نم می زد، وقتی حرکت کردم به سمت مترو، دیدم خدایا من انگار یک عمر بوده لخت بوده ام و تازه برای اولین بار لباس تنم کرده ام! نه لخت به معنی عور، به معنی ناکافی و نا مناسب و نا خوب بودن لباسی که آدم را گرم نگه داره! اذیت نکنه! وظیفه لباس بودنش را درست انجام بده! واقعا نمی دونم چرا. اصلا خجالت نمی کشم که اینها را می نویسم ها. من برای خودم لباس هم می خریدم، منتهی فاجعه بودند. به خواهرم که می گم، می گه آره منم فلان کاپشنم خیلی خوبه. می بینم همونی را آدرس می ده که پنج سال قبل تو انگلیس خرید! حالا از اونهاست که کلا یک اتاق هم لباس داره و خوراکش لباس خریدن است ولی تو این همه مدت نتونسته یک چیزی با کیفیت بخره، لابد. یا خواهرم برای برادر زاده ام کاپشن برده بود سوغات، بچه اینقدر کیف کرده بود که حد نداشت. من فکر می کردم بخاطر قشنگی لباسش و دو رو بودنش و کلا شناسنامه ماجراست الان دارم فکر می کنم نه خب واقعا ممکنه و حتما بخاطر کیفیت کاپشن هم بوده که بچه رضایت داشته از لباسش. یادم میاد راهنمایی که بودم یک کفش کانگورو بابام از بندرعباس برام آورد. از این چسبی ها بود و خودش پارچه ای بود، کرمی رنگ. من اینننننقدر این کفش را دوست داشتم که گمونم تو پام تار و پودش از هم سوا شد از بس پوشیدم.
صدای تق و تق میاد (حواست به من باشه نگفتم مایارا! ) امیر خان انگار آبگوشت بار گذاشته باشه و با مغز استخون درگیر باشه، صدای تقه استخون به ته قابلمه یا قاشق میاد.
بعله. منم بالاخره امروز برای خودم خورشت فسنجون تدارک دیدم. نمی دونم چی بشه فعلا که آب گذاشته ام تو یخچال هر ازگاهی نصف لیوان آب یخ می ریزم رو ترکیب مرغ و گردو که می گن روغنش در آد!! آدمیزاد چه بلایی سر کائنات نمیاره خدایی. فکر کن به گردو شکنجه بدی تا روغن ازش در آد!
باری.
امروز کارهای آزمایش آموزنده بود اما پیشرفت خوبی نداشت. ظهر خانوم چی اومد آزمایشگاه و صداش زدم و یکم کمکم کرد و به قرآن مجید تمام آنچه که دیشب گفته بود انجام بدم را به صراحت، گفت با کار تو تناسب نداره و نمی خواد انجام بدی! گرفتار شده ام قشنگ...
ادامه دارد
باری. به فسنجونم سر زدم، رنگش داره به سمت تیره شدن می ره پیداست گردو بر زردچوقه غالب میاد. حالا یکم آبش کمتر که بشه بازم یک شوک آب یخ دیگه بهش می دم. برای ناهار فرداست. اینقدر گشنه ام بود که تخم مرغ آب پز خوردم با نون و ماست!! با اینکه ناهار کاملا سیر می شم ولی وقتی می رسم خونه عین میّت از خستگی و گشنگی هرچی هست را می خوام بخورم (حواست به من باشه!)
آره.
امروز یک ایمیل هم زدم به کمبریج و براشون تشریح کردم که دستگاهتون فلان اشکال را داره! برخلاف همیشه که دو هفته طول می داد تا جواب بده بهم، دیدم جواب داره الان منتهی نخوندمش.
باید یک عکس هم تهیه کنم از خودم و درخواست تمدید کارت دانشجویی بدم. بیخود بیخود چهار سال گذشت که جلای وطن کرده ام! کی باورش می شه! امروز خواهرم یک عکس قدیمی ازم فرستاده، بماند که هم پیرهن و هم بلوزش الان تو کمد کنار دستم هست، منتهی چقدر موهام سیاه بوده! شاید هفت هشت سال قبل تر...
کسی را هم نداریم ازمون عکس بگیره! با عکس سلفی می شه کارت دانشجویی درخواست بدم؟ تو خارجه که کلا مغازه های عکاسی ور افتاده و بجاش یک کیوسک کهایی اندازه کیوسک تلفن عمومی همه جا هست، می ری می شینی پولشو هم می دی ظاهرا دو سه بار می تونی از خودت عکس بگیری و یکی اش را انتخاب کنی برات چاپ می کنه تقدیمت می کنه! دیگه اونهمه آتلیه و پستو و نمی دونم روتوش و حالا برو بعدها بیا و شماره پشت عکس و الخ به کنار...
خسته ام. باید کتاب بخونم ولی...
چه خوب که فردا تعطیلم...
از این اسناد هک شده هم که فقط بوی فاجعه و فساد میاد. خیلی ناراحت کننده است که اییییییییییییییینهمه سندی که از جلسه ها و راه کار های این بوزینگان در اومده حتی تو یکی اش حتی یک نفر نمیاد به فکر حل کردن مساله باشه حتی بپرسه چکار بکنیم که درست بشه! فققققققققط ذهن های خراب دور منحرف کردن ماجرا، خدعه، دستگیر کردن و خفه کردن صدای مردم اند. الان هم که داریم می رسیم به گفتگوهای مورد پسند اژه ای و باقی، گویا دادگاه های گروهی و حکم های آنچنانی شروع شده. تازه خدا رحم کرده هنوز هم یقه شون دست مردم است تو خیابونها! خواهرم می گه اینها، منظورش مردم، تازگی شلوارشونو هم کنده اند با دامن می رن میان! اینجوره ناقلا ها؟! ما را نمی بینید تنبونتونو هم در کردید؟ می گه اصلا سرما نمی فهمند انگار!!!
خدایی هم، امان از شما زنها!
به شکنندگی شیشه،
به برّندگی شیشه شکسته!
از اون صدای قریچ قریچ کردن موقع مالیدنتون...
حواست به من باشه!
استغفرالله!
:))