من می گم این لامصّب کل حس نوشتن منو ازم می گیره، کسی به درستی گفتارم شک نکنه.

لپ تاب را می گم.

عرض به حضور انورتون که اولا قدم نورسیده خانوم مانا را شادباش می گیم. ماجرا از آنجا آغاز شد که روزی روزگاری که صفحه وبلاگ را باز کردم مثل هر روز، توی دانشگاه، حسب اتفاق و الخ روی بعضی وب ها کلیک می کنم و همون پستی که گذاشته شده را می خونم و خب گاهی افاضه ای هم می کنم منتهی چون صفحه کلید فارسی را عمدا نصب نکرده ام، افاضه ها مختصر است و تامام می شه زود!

امروز، به وب سرکار ماااااااااااانا سر زدیم و ایشونم برگشت زدند و خلاصه الان رفیقیم!

اینجور که پیداست هم خیلی خونده وبلاگ را و هی رفته عقب منتهی من نمی دونم تا کجا. فقط نمی دونم تو این وب بود یا وب دیگری که نوشته بودم وقتی همکار تازه ای میومد تو شرکت اسبق ما خانومها فوری در گوشش می گفتند به فلانی -من- نزدیک نشو که می خواد بکنتت! بعد اونم که خر، نزدیک نمی شد! خدا به تمامشون عوض خیر بده بهرحال.

باری.

از خودم بگم.

امروز هم مشغول بودم به معکوس سری فوریه و فهمیدم هیچ الاغی به این بخشی که من گیر داده ام گیر نکرده گویا. کسی بلد نیست. ظاهرا هم خیلی ساده است و توی یوتیوب هم چیزی نیست و بخاطر همینم باید خودم همت کنم و یک کلیپ آموزشی درست کنم براش.

تا دارید می خونید بگم که بوی پیاز داغ هم به آسمان است. می خوام املت درست کنم. سرما خورده ام. سینه ام خلط داره و سرفه می کنم و گاهی آب ریزش. بعد اینهمه، هنوز هم نمی دونم باید برم دکتر، یا برم داروخانه! سر راه رفتم که شلغم و لبو بخرم، فقط لبوی پخته داشت! رفتم یک فروشگاه دیگه هم، اون دیگه هیچی اش را نداشت. یادم نمیاد پس من کجا دیده بودم خام اینها را می فروخت . بارها قبلا خریده بودم ولی امشب که می خواستم نبود.

مهم نیست. بهرحال بوی پیاز داغ به هواست تا بعد برسه به املت و از جوع نجات پیدا کنم.

کلا امروز گشنه ام بود گمونم. اول صبح که یک بزرگواری باعث شد لقمه ام یادم بره و با یک لیوان شیر گذر کردم تا ظهر.

برخلاف تمام این سالها امروز سوپ بردم دانشگاه! والله! مریض بودم، حالا خوراک مرغ هم درست کرده بودم شب قبل منتهی گفتم کون لقّ ملت! بذار سوپ ببرم. با سلام و صلوات تغار سوپم را بردم و خدایی هم نریخت. تا می خوردم یک دختره مصری فقط چند بار اومد و رفت امیدوارم حالش بد نشده باشه از شکل غذام. بهرحال منصف که باشید سوپ، چیزی شبیه استفراغ آدمهاست!!

روم سیاه!

باری.

دیگه شلغم و لبو که گیرم نیومد گفتم بذار تا تخفیف داره یک بطری شراب دیگه بردارم، آخه مزه اش چندان بد نبود انگار. رفتم دیدم تخفیف را برداشته ازش. عوضش کنارش یک شراب ده یورویی را شصت درصد تخفیف زده و یک آقایی سبد گذاشته و همینجور داره بار می زنه ازش! گمونم بد نگاه کردم، دلش سوخت یک بطری اش را بجا گذاشت!! منم خب، به کاینات نه نگفتم و برداشتم. الان خدمت شماست!!

باری.

(چه حالی می کنم با این باری :)) )

آقا، یک نکته که شماها حتما بلد بودیم، برای مانا جون می گیم که اگه احیانا بلد نبود ایشون هم مراعات کناد!

نکته، در خصوص رب گوجه است! اصلا کار نداشته باشید که رب گوجه واقعی است یا کدو است یا چه کوفتی را رنگ کرده اند دادن دستتون ها (شنیدم می گفت مرغ آلوده می خوان توزیع کنند مردم مثل دوران کرونا به بیماری هایی دچار بشن که بمونن منزل و پایه عمامه بیش از این به لرزه در نیاد. احتیاط کنید بهرحال)

باری. این رب گوجه را، اگه روی قبر هم خواستید بریزید، خدای نکرده، اول سرخش کنید!

یعنی سرخش که می کنی اصلا یک چیزی می شه که از اولش اون چیز نبوده انگار! این به خون جگر کشف شده ها! از بس شماها بی خیر اید و چیزی به من یاد نمی دید. ولی بذار خیر من به شما برسه، رب گوجه را سرخ کنید! حتما سرخ کنید، بعد مصرف بفرمایید.

باری!

خخخخخخ

این شرابه نامرد را الان که نگاه می کنم ته بطری اش، یک فرو رفتگی داره، به قطر کون یک آدمیزاد فعال! خییییییلی هم قطوره هم فرو رفته اصلا تا نصف ارتفاع شیشه رسیده انگار!! نامردهای کم فروش!

غذام پخت برم فعلا اگه حسی بود بعدها میام.

عزّت زیاد