ظهر چهارشنبه، دو و ربع تقریبا...
نرفتم مدرسه. حالم خراب بود انگار. پونصد مرتبه بخور دادم و چای و زنجبیل و دارچین خوردم اما هیچکدومش اثر ته استکان شراب قبل خواب دیشب را نداشت. همینکه رسید به گلو ام، حس کردم گلو ام خشک شد قشنگ! (بخونید خراب شد وضع گلو).
اونقدر بد نیست که بخوام برم دکتر. راستش زنگ زدن و نوبت دکتر گرفتن هم مصیبت است و باید اینو هم گذاشت توی فاکتورها... منتهی، نه اوندقر بد است که بخوام برم دکتر نه اونقدر خوبه که راه بیفتم دنبال کارهام. ظهر خوابیده بودم اینقدر یک بابایی زر و زر و زر زنگ زد رو گوشی، سایلنت کردم آخرش! جدی چرا بعضی ها اینقدر نمی فهمند هیچی را؟؟! گفته بودم مریضم منتهی، نمی دونم والله.
کم کم دارم حس گر گرفتگی هم می کنم. برم تا حالم خوبه یک ایمیل بزنم به خانوم چی، بعدش بخوابم بازم.
شکمم را چه کنم ای وی؟! نون هم دیگه ندارم، بارون هم شروع شد لاکردار...
البته بگم، وقتهایی که خونه ام دلم می خواد آسمون سیاااااااااااه باشه و مدام بارون بیاد!! عین الان.