چرخه باطل
شاید به گوشتون خورده باشه که انوشیروان، پادشاه قدرتمند ساسانی، در تاریخ ما به «عدالت گستری» معروفه.
#نظامی_گنجوی اما حکایت جالبی رو نقل میکنه که نمیدونم ابتکار خودشه یا از جایی وام گرفته، اما بیانش شیرینه. میگه که انوشیروان اوایل نه تنها عادل نبود، بلکه بسیار جاکش و ستمگر بود و خوار و مادر مملکت رو به گُه کشیده بود.
یک روز ایشون فقط به همراه وزیرش (بزرگمهر که اسمش تو ادبیاتمون زیاد اومده و به خردمندی شناخته میشه)، برای شکار بیرون میره و از محدودهی قصر فاصله میگیره:
«صیدکنان مرکب نوشیروان
دور شد از کوکبهی خسروان
همره خسرو شده دستور و بس (دستور اینجا یعنی وزیر)
خسرو و دستور و دگر هیچ کس»
با تشبیهی عجیب، نظامی میگه که این دو نفر به روستایی میرسن به شدت خراب و داغون، و اونجا دو تا جغد رو میبینن که بالای دیواری عمیقا مشغول جر و بحثن:
«شاه در آن ناحیهی صید یاب
دید دِهی چون دل دشمن خراب
تنگ دو جغد آمده در یکدگر
وز دل شه قافیهشان تنگتر»
انوشیروان با حس بامزگی تخمی که معمولا «شخص اول مملکت»ها زیاد دارن، برمیگرده به وزیرش میگه داداش تو زبون حیوونا رو بهتر میفهمی، هههههه، بگو ببینم اینا چی دارن به هم میگن؟ و بعد:
«گفت وزیر: ای مَلِکِ روزگار!
گویم اگر شه بُوَد آموزگار»
این «آموزگار» اینجا یعنی «در پی آموختن». بزرگمهر میگه باشه میگم، ولی به شرطی که واقعا بفهمی نکته رو. و ادامه میده:
«این دو نوا کز پی رامشگریست
خطبهای از بهر زن و شوهریست!
دختری این مرغ بدان مرغ داد
شیربها زو طلبد بامداد!
کاین دِهِ ویران بگذاری به ما؟
نیز چنین چند سپاری به ما؟»
خب احتمالا شنیدید که جغد عاشق «خرابه»س. وزیر میگه این جغد اولی دخترشو داده به پسر اون یکی، و داره سر شیربها باهاش چونه میزنه (اون زمان پرندهها شیر میدادن احتمالا). داره بهش میگه از این شهرهای مخروبه چند تا به نام ما میزنی؟ و بعد وزیر حرف دلش رو از دهن جغد پدر داماد به شاه میزنه:
«آن دگرش گوید از آن در گذر
جور مَلِک بین و برو غم مخَور
گر ملک این است، نه بس روزگار
زین دِهِ ویران دهمت صدهزار!!»
میگه که اون یکی جغد هم جواب داد که داداش اصلا نگران نباش، اگر پادشاه کشور همینی باشه که الان هست، چیزی که زیاد تو این مملکت پیدا میشه خرابه و ویرانهس، صدهزارتا هم بخوای تحویلت میدم.
بله بینندگان عزیز. میدونم اصلا جالب نیست که معضلات امروز ما شبیه معضلات هزار و ششصد سال پیشمونه. بدتر از اون، اینکه حتی پایان قصهی ما، شبیه پایان شیرین قصهی نظامی نیست. تو داستان نظامی، انوشیروان با این سیلی وزیر یک دفعه به خودش میاد و به گریه میفته:
«در مَلِک این نکته چنان در گرفت
کآه برآورد و فغان برگرفت
دست به سر بر زد و لختی گریست
حاصل بیداد به جز گریه چیست؟
زین ستم انگشت به دندان گزید
گفت ستم بین که به مرغان رسید (یعنی ببین که پرندهها هم تو این سرزمین متوجه ستمگریِ من شدن)
ظلم شد امروز تماشای من
وای ز رسواییِ فردای من!
چند غبار ستم انگیختن؟
خون دل بیگنهان ریختن؟
شاه در آن باره چنان گرم گشت
کز نفَسش نعل فَرَس نرم گشت»
در بیت آخر «فرس» یعنی اسب؛ میگه دل انوشیروان چنان از عذاب وجدان سوخت که از حرارت نفسش میشد نعل اسب رو ذوب کرد (بعضیا یاد بگیرن).
خلاصه انوشیروان آدم دیگهای میشه و برمیگرده به محل کارش:
«چون که به لشگرگه و رایت رسید
بوی نوازش به ولایت رسید
حالی از آن خطه قلم برگرفت
رسم بد و راه ستم برگرفت
بعد بسی گردش چرخآزمای
او شد و آوازهی عدلش به جای
عاقبتی نیکسرانجام یافت
هرکه درِ عدل زد آن نام یافت...»
شاید قصهی ما هم بالاخره یه روز عاقبتی نیکسرانجام داشته باشه؛ به انوشیروانمون خیلی وقته امیدی نیست، اما به خودمون چرا ✌️.
در ضمن حکایت از کتاب #مخزن_الاسرار بود.