بابای من،
خدا بیامرز،
خیلی ها را اصلا آدم حساب نمی کرد!
اصلا،
اصصصصصصصصصصصصلا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآدم حسابشون، نمی کرد ها!
نه خود طرف را نه باباشو بعضا! هیچ!
خیلی جاها هم حق داشت، با اینکه اشتباه می کرد!!!
با مامانم صحبت می کردم می گه رفتیم سر خاک فلانی، یکی از همینها که از قضا بابام نه خودشو نه باااااااااااااااباشو آدم حساب نمی کرد، اونم سر مزار باباش بوده است،
طرف، آخوند شده. مامانم می گفت آبی زیر پوستش رفته بود و سرخ و سفید و سرحال شده بود، سر قبر باباش را داشت جارو می زد...
سالهای سال، قبر باباشو من می شستم!! می گم آدم نبود، ما هر باری یک دبه آب هم رو اون خالی می کردیم اگه کسی رد شد نگه این بی کس و کار بوده خاک هزار ساله گرفته قبرش! مهم نبود، منتهی بهتر که مردم دهنشون بسته باشه، ولو با یک آفتابه آب از قبرستون!
بهرحال، فکر می کردم دور گردون چه تند تند گذشت! حالا بابای ما باید بخوابه زیرخروارها خاک، اون کرم خاکی، اون لجن، سر پا، بالای سر قبرش ایستاده باشه، و چه بسا که حتی بشاشه!
والله! بشر است دیگه! مگه حرکات حکومت مسلمان را در دزدیدن میت و اذیت خانواده و شکستن سنگ قبر و اگه روشون می شد دزدیدن کفن ندیده ایم؟! مسلمان است آخر...
طبق برنامه ام، شبی یکم گیتار تمرین می کنم، منتهی، واقعا به دلم نچسبیده است این ساز! فقط دلنگ دلنگ ازش صدا می شه در آورد. نه که من نتونم، کلیپ های آموزشی که می بینم هم، همینه انگار! فقط سر و صداست، نا دلچسب!