دیشب این همسایه ایرانی پیام داده که اگه می خوای بیا تو بالکن. حوصله اش سر رفته لابد،
رفتم یکم گپ زدیم.
رفته بود یک دستگاهی خریده بود نمی دونم اسمش بشه استیک پز؟ یک اجاق برقی که عین چمدون باز می شه گوشت را می ذاره لاش و می بندی دو تا فکش را رو هم. هر دو سمت المنت برقی داره و خلاصه کباب می کنه...
رفته بود لنت و روغن ماشینشو عوض کرده بود و خوشحال بود...
چه اهمیت داره؟
یکمم راجع به مایارا حرف زدیم که دیگه پسره نمیاد اینجا، یا خیلی کم میاد و خود مایارا پیاده و با اتوبوس می ره سمت یار انگار! سر و صداها به شدّت خوابیده و فعالیت بشر کم شده است انگار. مایارا دفاع داره این روزها و لابد اونم استرس داره و اعصابش به هم ور شده. کی می دونه...
بهم گفت فروشگاه رو به رو ورشکست شده و حراج کرده گویا. امروز سر راه منم رفتم دیدم تره بارش که فاسد می شه را واقعا ارزون کرده بود. بعد فکر می کردم لامصب اینها را می شد اینهمه هم ارزون داد و قیمت خون بابات می فروختی؟ گویا این برند دوام نیاورده و یک برند دیگه از ده پونزده روز دیگه میاد. ازش سیب و انگور خریدم و برنج باسماتی. تاحالا برنج گرون نخریده بودم اینجا. اولین سری بود کیلویی دو یورو. خونه خواهرم یک برنجی برام درست کرد خیلی خوش عطر و خوش مزه بود! اونجا داشتم فکر می کردم شاید از بس آشغال خریده ام اینجوری شده که برنج خالی بهم حال میده. حلا باید بپزم ببینم چی بوده ماجرا...
فکر می کنم که، درویش وار ترین زندگی را خودم دارم اینجا! نه ماشین دارم نه هر لحظه لباس می خرم نه وسایل آشپزخونه! پریروزها داشتم فکر می کردم چرا اینقدر وضعم بد است! یک پرینت از حسابم گرفتم و یکم نگاه کردم دیدم حدود صد یورو در ماه فقط غذا می خورم! بقیه خرجهای زوری دیگر است و چقدر زیاد شده است انگار! مثلا ماه قبل ییهو هفتاد یورو دندون پزشکی داده بودم. چند روز را با تتمه حساب 2.8 یورو گذروندم! خیلی بد است این. اینقدر به آدم پول می دن که نمیری! که زندگی کنی. خودشون چون تا آخر عمر همین برنامه را براشون چیده اند مشکلی ندارند، به خرید بیمه یا به پس انداز زیاد فکر نمی کنند. منتهی برای ماها، ترسناک است این سبک از زندگی! فکر کن از الان میدونی سال دیگه این موقع هم هیچی پول نداری باز!!!
(می دونم می دونم با ایران الان مقایسه نمی کنم الان. با وضعیت نرمال و آنچه باید باشه دارم قیاس می کنم)