با هن و هون مایارا بیدار شدم امروز...

الان، صدای آب میوه گیری یا یک وسیله برقی مشابه میاد...

دارم فکر میکنم چطوری دو تا ادم بزرگ تو یک فسقله اتاق خلقشون تنگ نمیشه! تا قبلش و خواب بعدش را میفهمم، اما بعدترش را نه!

فکر میکردم اگه منو زندون ببرند، تو انفرادی راحت ترم تا تو بند، به شرطی که برام اذان ندن، خاک بر سرهای پست...

چطوری ولی دماغ اینها تو چشم همدیگه نمیره؟ خیلی سخته به نظرم! هر سمت بخوای بری یکی جلوته! عه.