میگه، انگار تو آینده زندگی منی که هر ایستگاه به تو غبطه میخورم چندی بعد، آنچه که طلب کرده بودم را زندگی میکنم...

دوستانه، مسخره اش کردم! گفتم سعی کن آرزوهای بزرگ کنی، زندگی درویشی من غبطه خوردن نداره...

منتهی بعد یادم اومد خود من هم اغلب برش هایی از زندگی آینده ام را پیش از وقوع دیده ام، و بلکه انگار زیسته ام! و در این گفتگوی با این دوست خوب، یک صحنه عجیییب جلو چشمم خودنمایی کرد. یعنی ممکنه اونم برشی از آینده زیست من باشه؟

برش این بود، شیراز بودم، خیابان روبه روی حافظیه. یک مرد مسنی دم حافظیه بود، از این پیرمردهای سرپا و باحال، موسفیدهایی که یحتمل کلی نقد ادبی بلدند، شاید حافظ شناس بود، یک تریپ ادبی...

اون سمت خیابون یک مسافرکش توقف کرد، یک خانوم لاغر و قدبلند با کفشهایی پاشنه بلند، تیپ شدیدا امروزی، ازش پیاده شد، درحالی که به زحمت شال را عقب موهاش نگه میداشت با قلنگ (قدم) هایی بلند و عجول عرض خیابان را طی کرد، دست در دست آن پیرمرد، آرنج در آرنج دقیقا، یادم نیست به کدام سمت، شاید و لابد به محوطه حافظیه، از دید من دور شدند...

اختلاف سن، اقلا سی سال!

آیا، من هم قرار است، این صحنه را زندگی کنم؟!

دوستم میپرسید تو زندگی ام که شبیه زندگی چندسال قبل تو است، دیگه کمتر بهم خوش میگذره، انگار یک خلایی هست. میپرسید تو زندگی تو هم هست؟

بهش گفتم هست، شدید هم هست...