شنبه:
رفتم کتابخونه، کتابهامو عوض کنم...
امروز روز تعطیل آخر هفته است. کتابخونه بسیار پویا و شلوغ! تقریبا یک سوم از فضای کتابخونه در اختیار بچه ها بود! فضاهای نسبتا باز که بچه ها و والدین انواع اسباب بازی تا کتاب جلوشون ولو بود و به شادمانی، مشغول بودند به جیغ و داد ... این کتابخونه فردا یکشنبه تعطیل است منتهی دوشنبه که روز اول هفته هست، از دو بعد از ظهر شروع می شه کارش...
کتابخونه وسط یک پارک بزرگ است به اسم کریستال پارک. باغ زیبایی بود. شاید خلوت ترین جای اون فضای بازی بچه ها بود. منظورم وسیله های بازی است. ملت، کفتر و مرغ و خروس و طاووس، ولو بودند لای مردمان...
صبح، بیدار شدم می بینم یکی از فامیل که تا الان سابقه نداشته بود اول اون به من پیام بده، احوالپرسی کرده بود! خب خوشحال شدم. کلی براش نوشتم. بعد متوجه شدم خواهر گرامی اش تشریف برده است آمریکا. شماره دادم که بهش بده که اگه کمکی خواست انجام بدم. می بینم می گه دو ماه است رفته! لاتاری برنده شده رفته! فکر کردم ما چه ساده ایم!! لاتاری از روزی که در بیای تا روزی که بری، اقلا دو سه سال طول می کشه بعد این گذاشته گذاشته الان به من می گه که دو ماه هم از رفتنش گذشته! بهرحال بهتر، منتهی، آدمها خیلی مختلف اند... خواستم بگم که یکی پیدا شد از قامیل ما بالاخره رفت تاااااااااا آمریکا!
واقعیت تلخی است منتهی، بخصوص در بلاد خارجه، پول هم مادر آدم است هم پدر!! هم برادر آدم است هم خواهر! تو همون داخله هم شاید همین باشه! به این فامیل گرامی که می دونم خیلی هم زیرجلکی کارهاشونو می کنند و دوست ندارند کسی از کارشون سر در بیاره، بی اینکه بخوام ببرمش تو لاک دفاعی، نوشتم که این شماره منو به خواهرت بده، باتوجه به اینکه تازه رفته نباید ثبات مالی داشته باشه و اگه پول لازم شد براش می فرستم. نوشت مرسی چشم! برداشت من از این جواب این بود که حتما کار و بارش را هم جور کرده و رفته و مشکلی نداره از این سبک جواب دادن منتهی، دلیل نمی شد که من نگم. الان هم که دیدم خبری نشد از هیچکدومشون رفتم لینکدین و برای یک نفری با مشخصات نزدیک به اون بنده خدا پیام دادم که اگه کمک لازم داشتی این شماره ام!! حالا کمکهای انسان دوستانه من به دست کی برسه دیگه خدا می دونه...
خیلی دشوار است، اینو می فهمم دیگه من. یادمه خواهرم که رفته بود، تمام بانکهای محدوده دروازه شیراز را گشتم ببینم کدومشون می تونه پول حواله کنه برام. کارمندهای مغز فندقی می گفتند نمی تونیم حواله کنیم تحریم اند!! همینقدر وارونه فهمیده بودند که نه، ما تحریمیم. این بود که گرفتار صرافی ها شدم و ...
می خوام بگم درک می کنم حال اخوی این بنده خدا را که الان تو ایران بال بال می زنه که اگه کاری هم برای خواهرش پیش بیاد نمی توووووووونه دیگه کاری بکنه! دشوار است، اگر فهمی در کسی باشه البت...
فسنجون گذاشته ام. عطرش به هواست. عمدا خاموشش نمی کنم که بوی غذا بیاد، و البته غلیظ بشه یکم. یک ظرف بیشتر ندارم که باهاش غذا ببرم و ترجیح می دم یکم سفت تر باشه سرجمع. دارم فکر می کنم که تابستون تحت هر شرایطی دیگه برم ایران سر بزنم. اینکه چقدر باید سوغات بخرم و برای کی و اینکه چی بخرم و اگه بخرم و نرم چکارشون کنم...
پوففففففف!
یک ماه از سال نوی میلادی گذشت... پربار بود، منتهی هنوزم هیچی ندارم...
راستی رفتم گوگل اسکولار درست کردم برای خودم. بعد می بینم 29 نفر به فلان مقاله من ارجاع داده اند. با خودم فکر کردم چقدر تباهم من که باعث گمراهی 29 نفر شده ام!! و چه گاگول هایی هستند اونها که دنبال من راه افتاده اند!!
نه؟
(شما از من بدترید البت!)
این درحالی است که اصلا دنبال این رکوردها نه بوده و نه هستم. که چی؟ وقتی چیز نویی آدم کشف نکرده لازم نیست با افاضه کردن و مقاله دادن بیخود وقت ملت را هدر بده. همون سکوت کردن که فضیلت است.