تا دیر وقت دانشگاه بودم،
جلسه دفاع یک دختر برزیلی بود،
فاجعه بود به نظرم!
بعدش کیک آورد ازمایشگاه،
حالا از قبلش من منتظر بودم خانوم چی، استادذاین دانشجو در واقع، فارغ بشه بیاد یک چسبی را درست کنه بریزه تو قالبی که اماده کرده بودم.
منتهی...
حرف زدند حرف زدند حرف زدند...
چاره نبود.منتظر شدم...
حواای هفت کار تمام شد! از دو و نیم شروع کرده بودم.
اتوبوس انگار نبود، راه افتادم سمت مترو، بارون نم نم میزد،
تو مترو، انگار مدرسه دو.جنسه ها تعطیل شده بود! اقلا سه تا پسر دیدم با ارایش زنونه...
قشنگ بودند خدایی!! یعنی میخوام بگم باید پسر باشی تا بفهمی بعنوان یک دختر. باید چکار کنی!! مثلا رژ لبی که پسره زده بود، بسیار ماهرانه و قرمز خوشرنگی بود، در مقایسه با دخترها که اصلا یا نمیزنند یا یک تاپاله و بد رنگ میمالند رو خودشون!!
یا لباسهاو کفشش، خیلی شیک و تمیز و ست بود، حالا طرف که ذاتا دختره، یک تنبون گشاد پاره پاچه کوتاه میپوشه اصلا شعورش نمیرسه که این، خیلی زشته، ضد زیبایی است...
یا موها. دختر که باشی یک گندلی موی چرک چرب دو سه رنگ را قلنبه کردن اون بالا، فقط. خدا شاهده! فوقش شستنش، همونجور خیس خیس باهاش راه افتادن! ولی پسر دو.جنسه هرچه دیدم به شدددت استایل مو داشت و از بلند و.کوتاه و مدل مو و رنگش و تمیزی اش، اقلا حرف نداشت...
ا