این پسره بازم میگه بریم بیرون...
باید جمع کنم بساطشو. چه معنی میده هر شب گل خیابون و پاساژ؟؟
داشتم کوبیده آماده میکردم، گفتم اگه نرم اینم بمونه، غذا هم نمیگیره ازم، کولیده ناخوشایندی میشه. البته همه اینها را بعد که بله دادم، جور کردم که خودمو توجیه کنم.
جلسه برگزار شد امروز. استادی در کانادا. همینکه موضوع را فهمید، دیگه گوشهاشو بست و دهنشو باز کرد به ایده های تخمی دادن! خب مومن گوش کن، مثلا من اومده ام بپرسم ازت...
با اینهمه تاثیرات شچرفی بر ذهن استاد خانومم داشت، قشنگ پرتش کرد از ازمایشگاه به کار عددی! نرم افزاری که مد نظرش بود را هم به کل عوض کرد و این میتونه زمان انتظار منو بذای خرید نرم افزار کم، و حذف کنه. منتهی، تو کار آزمایشگاه، انگار لقمه درشت و ناهضمی برداشته ام!
میگفت میمونه یک میوه ای را با هسته میخوره، سختش میشه تا بیاد هسته را دفع کنه. ازون پس هربار از اون میوه دستش میومده، اول میکرده تو کونش ببینه راحت رد میشه،
اگه رد میشده اونو میخورده، وگرنه خودشو پاااره نمیفرموده.
من باید بکنم تو کون استادم! موضوع اونه.
😞
نمیدونم.
صبح با رضا هم اتوبوس بودیم