طرف، اقا رضا، یکسال پیش زنشو گذاشته، اومده اینجا،

تو یک لونه موش بوده مدتها،

فاند گرفته

سویست از دانشگاه گرفته،

بعد یکسال موفق شده زنشو پریشب تو پورتو، رو تشک ببره!

صبح تو اتوبوس کنار من، داره میاد بره سر کار!

بهش میگم الااااغ، اینجایی چرا؟ پاشو برو به این برس، روز اول تو ذوقش بخوره هرررچی کون داده ای این یکسال، تباه میشه! کوووونی ازت پاره میکنه که ول کنی برگردی! خری؟!!

میگه اتفاقا خوشش نیومده! هم خونه کوچیکه، هم به هم ریخته!! از شانس بدش همون روز هم ابر و بارون...

زیستن در خارجه،انگیزه میخواد. سخته. تبعید است. غربت است، تنهایی است، بی کسی و بی کوسی است. اینه که نمیشه کسیو گرفت آورد!!! کسی تا به پای خودش نیاد، نره، نمیتونه رو پایه کسی بایسته!!