وقتی چای دم میکنم،

یاد بدبختی و خودفریبی میفتم فقط...

یاد خودفریبی ما ایرانی های بدبخت...

چای اوکراینی خریدم، نوشتم قبلا برگه ها درشت، خوش عطر، پر رنگ، با طعم...

همسایه هم برام چای خرید، یک چهارم قیمت، بازم برگه چای مشخص، نصفه شاید، ولی مشخص...

بعد، یک چایی هم تو انگلیس خواهرم خرید برام، از این مارکهای شاخ مصرفی در ایران، شاید چای احمد... ریییییییز، رنگ پریده و دو رنگ، بی هیچ هویتی از چای بودن، بی هیچ تلاشی در افزودن مکمل و بهتر کردن...، تازه میگم بدبخت چون ایرانی عزیز نه فقط نمیفهمه دور ریز کارخونه چای را و گرد و غبارهاشو دارند بهش میدن، تازه میگه چای کله مورچه خریرم! شناسنامه میده که نگه اشغال دم میکنم!!!

اینم از برکات اسلام عزیز است البت، و میوه درخت جهل! نه برادر من، چای کله مورچه، شاید هم خوب باشه، اما بدوت خارجیه برگ درسته چای را لوله براش خشک کرده اند، اونقدر قشنگ و بزرگ و مفصل که چه دم کنه حال میاد، چه به خودش اماله کنه! عین سیگار، سیکار برگ...

آنچه ما میخوریم زقوم است به اصطلاح شوور حمیرا اینها و قرآن و الخ...