شامه
سر راه رفتم زارا
یک فروشگاه عمدتا لباس، منتهی ادکلن هم داره
سه تا ادکلن مردونه را روی اون کاغذهای مخصوص اسپری کردی و اسمشونو روشون نوشتم و بی اینکه به هم تماس برقرار کنند، آوردمشون تو خونه. می خوام یکی اش را بخرم. درواقع رفته بودم یکی بخرم که اونی که نشون کرده بودم را نداشت، منم از این سه تایی که یکی اش بوی تنباکو قراره برده و دوتاش بوی چرم، نمونه برداشتم.
اولش، به نظرم اولویت بوها شماره 3 بود بعد 2 بعد 1
کاغذها را وارونه گذاشتم که اسم را نخونم، بعد مجدد بو کردم کااااااااملا برعکس انتخاب کردم!
حالا بازم به هم زده و گذاشته ام تا بعد ببینم کدومشو می پسندم منتهی این تمام مشکل نیست! یادمه رفته بودم عینک بخرم. همینجا پرتغال. مهم نبود قیمتش و لذا صرف شکل و جنس می گفتم بیاره. نهایت چندتا آورد و من به ترتیبی که به نظرم رسیده بود بهم میاد ردیفشون کردم، بعد قیمت ها را نگاه کردم!
دقیقا از گرون به ارزون ردیف شده بودند و من با مغز فقیرم، اون ارزونترین را بعنوان قشنگ ترین پسندیده بودم! و گرون ترین، رتبه آخر داشت. هیچ نامنظمی ای نبود توش! دقیق معکوس بود. خیلی ناراحت شدم. به نظرم رسید فقر تو مغزم نهادینه شده که اینجوری می شه. نخریدم! قهر کردم!! درسته همیشه گرونی دلیل بر قشنگتری نیست، بخصوص بعضی برندها مثل گوچی را مثلا نگاه می کنی می خوای برینی به دیزاین منتهی این مورد تجربه من به نظرم ربطی نداشت و من آموخته شده ام به فقر!
این ادکلن ها هر کدوم 25 یورو است. تا ببینم از کدوم خوشم میاد آخر الامر