زندگی ای که گذشت!
چقدر غمگین شدم!
آبجی رفته خونه ام،
چندتا عکس از جامونده هام فرستاد، همیشه ذوق می کردم از دیدن خونه ام اما اینبار نمی دونم چرا اینقدر غم به دلم نشست! شاید چون شب بود و نور و کیفیت عکس خراب بود. نمی دونم. هیچوقت اینهمه حس منفی نمی گرفتم و نگرفته بودم از دیدن وسایلم، خونه ام، اموال به جا مونده ام...
کولر را راه انداخته بود گویا. فکر کن 200 هزارتومن دستمزد، همین حدود وسایل! شیلنگ و برزنت و تسمه مثلا! کل کولر را خریدم 200 هزارتومن!
بهش گفتم اگه می مونه بره یخچال و فرگاز بخره. خودم فر نداشتم گاز ساده بود همیشه. یخچالها هم روشن گذاشتمشون و اومدم بعد از سالها که فقط برق مصرف کرده اند الان دیگه یا گازشون کم شده یا نمیدونم چشونه. یکیشو از برق کشیده یکی دیگه هم گویا گازش کم شده قراره طرف بیاد گاز بزنه به یک و نیم میلیون تومن! عجیبند عددها. انگار از تو غار در اومده ام! می ترسم برم ایران دیگه! می ترسم این تغییر، حس بدی بهم بده. می دونم که می ده بی گمان...
چقدر منفی شدم...
بهش گفتم وسایل منو بذاره بیرون تا ببرند. خیریه ای، لب خیابونی. هرکجا. کفشهایی که اونقدر تو خریدنشون دقت کرده بودم و چرخیده بودم که هنوزم دلم نمیاد بریزم بره!! یک دنیا شلوار! کی دیگه می پوشه اینها را؟ همون موقع هم کمرشون کوچیک شده بود دیگه الان که لابد شکم هم آورده ام و اصلا جا نمی شم دیگه...
حس بدی است. حس مرگ بهم می ده! حس چیزی که تمام شده! ولی چرا؟ نمی دونم. نمی فهمم خودمم. اون خونه را دوست داشتم. آرامش داشتم. شهر و ساختمان را دوست نداشتم اما در واحدمو که می بستم دیگه دوست داشتم آنچه را که هست. ساده بود. بعدها که اومدم و برام عکس می دادند گاهی متوجه می شدم که وااااااااااای چقدر همه چیز رنگ و رو رفته بوده! تعجب می کردم که چرا نمی دیده ام، و چرا هیچکس بهم نمی گفته! یادمه خواهرم یکبار اصرار می کرد فلان جا لحاف می فروشه بیا بریم بخر، من هی می گفتم نه پتو ها خوبه. الان فکر می کنم خب شاید اون طفلک می دیده این حجم کهنگی و زهوار در رفتگی را و روش نمی شده بگه. ولی خواهر برادر بودیم چرا صریح نمی گفت بهم؟ خیلی بد بود بعد که فهمیدم. دیدید خونه مادر بزرگهای قدیمی تر که می رید، اینقدر همه چیز استفاده شده که دیگه کرک و پرش ریخته؟ اون شکلی بود ماجرا...
باید برم یکم راه برم. خیلی منفی شدم...
اوایل، یکی دو سال اول که اومده بودم خواهرم هم نمی رفت خونه ام. اون موقع قالی هم تو خونه بود و یکی باید سر می زد جارو می زد که بید نخوره. می گفت وقتی می رم و خودت نیستی گریه ام می گیره...
تف به این روزگار...